|
shopgreen |
roman قرار نبود ... (36)
يهو برگشتم طرفشو و گفتم:- راستي تو سايز منو ازكجا مي دوني؟!
آرتان لبخند زد و چيزي نگفت. پريدم جلوشو و با ورجه وورجه گفتم:
- بگو بگو ...
دست منو گرفت دوباره توي دستش و گفت:
- دختر آبرومونو بردي ... تو نمي توني صاف راه بياي؟!
- نه ... بگو ديگه
- راستشو بگم؟!
- آره ...
- اون موقع كه مي خواستم برم آلمان ...
- خب؟ اون موقع كه قهر بودي باهام؟
لبخندش عميق تر شد و گفت:
- آره همون موقع كه شيطوني كرده بودي ...
- اهه ... چه پرويي تو ... منم همونجايي رفتم پارتي كه تو دعوت بودي ...
- بهتره در اين مورد بحث نكنيم. چون تو نمي توني افكار منو درك كني ... شايدم مشكل از خودمه كه نمي تونم برات توضيحش بدم ...
سري تكون دادم و گفتم:
- اصلا بيخيال مهموني و پارتي ... سايز منو نگفتي ...
- اون موقع كه مي خواستم برم آلمان گفتم شايد بخوام برات سوغاتي چيزي بيارم ولي سايزتو نمي دونستم واسه همينم وقتي خواب بودي از روي لباسات سايزاتو برداشتم.
لب برچيدم و گفتم:
- چقدرم كه براي من سوغاتي آوردي ...
به حالت بچه گونه من خنديد و گفت:
- از كجاي مي دوني نياوردم؟!
- مگه آوردي؟!
- بله ...
- وا!!!! كو پس؟!
- بهت ندادم چون از دستت دلخور بودم گفتم سر يه فرصت مناسب بهت بدمشون ...
- خيلي خيلي ... نه خيلي بيشتر از خيلي بدجنسي ...
- توام خيلي بيشتر از خيلي كوچولوئي ...
- چي برام آوردي حالا خسيس خان؟
چقدر راحت با آرتان شوخي مي كردم. انگار نه انگار كه من همون ترسا بودم و انگار نه انگار كه آرتان هم همون آرتان مغرور گذشته بود. انگار هر دو از سرد بودن خسته شده بوديم و نياز به گرما داشتيم ... يه گرما كه به زندگي بي روح و يك نواختمون روح بده. آرتان با خونسردي گفت:
- شب كه رفتيم خونه نشونت مي دم ...
بي فكر گفتم:
- مگه شب مي ريم خونه؟!
- اگه دوست داشته باشي ...
- پس بابا ...
- گفتم كه بابات منتظر يه اشاره از طرف توئه ... مي برمت دم خونه تون برو از بابات اجازه بگير بعدش مي ريم خونه خودمون ...
خونه خودمون! تا حالا هميشه مي گفت خونه من ... حالا شد خونه خودمون؟! آرتان به خدا كه تو خيلي عوض شدي.خواستم يه كم سر به سرش بذارم. براي همينم گفتم:
- حالا حتما بايد بيام خونه تو؟ همونجا راحت ترم آخه ...
دستمو طوري فشار داد كه استخوناش تقريبا پودر شد و در گوشم با صداي خشنش گفت:
- هر چقدرم كه بهت بد بگذره توي خونه من فعلا زن مني و بايد توي خونه من باشي ... فهميدي؟ بايد!
دوست داشتم بگم خيلي خب بابا ول كن دستو من خودم از خدامه! ولي به جاش با غرور هميشگيم گفتم:
- بايد؟! تو زندگي من بايدي وجود نداره!
آرتان با خونسردي زل زد توي چشمام و گفت:
- از اين به بعد داره عزيزم ... بهش عادت كن.
لامصب زور شنيدنم ازش قشنگ بود. اخم كردم و جوري وانمود كردم كه يعني ناراحت شدم. آرتان هم اصلا به روي مبارك خودش نياورد. جلوي ويترين مغازه اي ايستاد و گفت:
- اين مانتو رو ببين ... رنگش به پوستت خيلي مي ياد ... مدلشم قشنگه ... مي خواي امتحانش كني.
يه مانتوي كوتاه آبي كاربني بود ... از كجا مي دونست اين رنگ به پوست من مي ياد؟ هان! اون شب كه مامانش اينا اومده بودن خونمون من يه دامن اين رنگي پوشيده بودم ... اي بدجنس! ببين چه با دقتم منو ديد زده. سري تكون دادم و با هم وارد مغازه شديم. خدا رو شكر فروشنده يه خانوم مسن بود كه به درخواست من مانتو رو برام آورد. خيل تن خور خوشگلي داشت و كمر بند طلايي كه روي كمرش كار شده بود كمرمو باريك تر نشون مي داد. آرتان تا توي تنم ديد ابروشو بالا داد و گفت:
- قشنگه!
به خودم توي آينه نگاه كردم و گفتم:
- آره خيلي ...
- درش بيار بيا بيرون.
مانتو رو در آوردم و دادم دست آرتان. مشغول تماشاي بقيه مانتوها شدم. يه مانتوي قهوه اي روشن كه خيلي بلند بود و پايينش چين دار شده بود چشممو گرفت ...
داشتم نگاش مي كردم كه آرتان از پشت سرم گفت:
- بپوشش ...
با خوشحالي گفتم:
- جدي؟!
- آره ... بپوش ببين اندازه ته ...
با خوشحالي دوباره پريدم توي پرو و مانتو رو تنم كردم ... فوق العاده بود و قدمو بلندتر نشون مي داد. آرتان هم حسابي خوشش اومد و به شوخي گفت:
- كاش همه مانتوهات اين قد بودن ...
- وا! مگه مي خوام برم حوزه علميه؟! اينم چون تن خورش قشنگ بود خوشم اومد وگرنه من مانتوي كتي بيشتر دوست دارم ...
- بله از مانتوهاتون مشخصه ... در هر صورت من نظر خودمو گفتم ...
اون مانتو رو هم گرفتيم و توي مغازه بعدي براي هر دوتاش كفش و كيف هم خريدم. به سليقه آرتان چند تا شال و روسري هم انتخاب كردم. از يه مغازه ديگه هم سه تا شلوار خريدم و ديگه مي خواستيم از فروشگاه خارج بشيم كه يهو آرتان جلوي يه مغازه ايستاد و وقتي خواستم ويترين مغازه رو نگاه كنم بهم مهلت نداد و كشيدم داخل مغازه. رو به فروشنده گفت:
- لطفا اسمال اون مانتو سفيده داخل ويترين رو بديد ...
تازه متوجه مانتوي سفيد توي ويترين شدم ... چقدر خوشگل بود ... جنس كتون كاغذي داشت و دم آستيناي سه ربعيش مرواريد كار شده بود. مانتو رو گرفتم و با قدرداني خيره شدم توي چشماش ... لبخندي زد و گفت:
- برو بپوشش عزيزم ...
احساساتم به غليان در اومد. ديگه نتونستم جلوي خودمو بگيرم. روي پنجه پا بلند شدم گونه اشو بوسيدم و بدون اينكه به عكس العملش نگاه كنم شيرجه رفتم توي اتاق پرو و درو بستم. مانتوئه توي تنم خيلي قشنگ بود ... در پرو رو كه باز كردم آرتان با نگاهي خاص نگام كرد ... يه نگاه عجيب غريبي كه بازم از دركش عاجزبودم. فقط سري تكون داد و گفت:
- خوبه ...
خودم از اون بدتر بودم انگار ... سريع در پرو رو بستم و مانتو رو در آوردم. اينقدر داغ كرده بودم كه دوست داشتم در اتاق پرو رو باز كنم آرتانو بكشم تو و يه عالمه بوسش كنم ولي خب ... از فكر خودم خنده ام گرفت. يكي زدم پس كله خودم و توي آينه گفتم:
- ديوووووونههههههه ... چه مرگته؟! تو كه اينجوري نبودي ... چرا اينقدر نديد بديد شدي؟
با تذكر آرتان كه گفت ديره سريع از اتاق خارج شدم اون مانتو رو هم خريديم و از مغازه رفتيم بيرون. ديگه دستمو نگرفت ... دليلشو مي دونستم ... حس مي كردم اونم حال منو داره ... ولي با اينحال بازم دوست داشتم دستمو بگيره. گفت:
- ديروقته ساعت يازده شده ... بهتره بريم يه جا شام بخوريم ...
- باشه بريم ...
- چي مي خوري؟
- زياد گرسنه نيستم ....
با جديت پرسيد:
- چيزي شده؟
- نه ...
- حس مي كنم سرحال نيستي ...
- خوبم فقط يه كم خسته ام ...
- الان مي ريم سوار ماشين مي شيم خستگيت در مي ره .... ولي به خدا اگه يه نفر اينهمه چيز واسه من مي خريد عمرا اگه خسته مي شدم.
چقدر زودرنج شده بودم. تلخ گفتم:
- منت نذار ...
دستمو گرفت ... به آرامش رسيدم ... همه ناراحتيام رفع شد. منو كشيد سمت خودش و گفت:
- من منت سرت گذاشتم؟!!! واسه كاري كه خودم دوست داشتم انجامش بدم؟ اين چه حرفيه ترسا؟!!!! بعضي وقتا حس مي كنم خيلي بچه اي ... فرق شوخي و جدي رو اصلا نمي فهمي ...
مثل بچه ها پا كوبيدم روي زمين و گفتم:
- از بس هميشه جدي هستي خوب به من چه ...
لبخندي زد و گفت:
- بهتره جدي بمونم ... اين به نفع هر دومونه ...
بدون توجه به عمق حرفش گفتم:
- چرا؟!!!!
- بيخيال ترسا ... نگفتي چي مي خوري؟
بيخيال شدم و براي تغيير جو گفتم:
- دلم ساندويچ بندري مي خواد ... از اين ساندويچ فروشي چركا ... اينا كه پشه از مغازه شون بالا مي ره ... ديدي؟
غش غش خنديد و گفت:
- آره ... همونا كه بوشون از دو فرسخي هوش از كله آدم مي پرونه ...
- اي كلك! پيداست خودت يه پا ساندويچ چرك خور بوديا ...
منو به سمت خودش كشيد و گفت:
- من و تو چه تفاهماتي داشتيم خودمون خبر نداشتيم ...
حرفش يه دنيا مفهوم داشت ولي سعي كردم به روي خودم نيارم و فقط بخندم. دو تايي سوار ماشين شديم و آرتان رفت به سمت محله هاي پايين شهر و جلوي يكي از اين ساندويچ فروشيا وايساد ... چيزي طول نكشيد كه دو تا از اين ساندويچاي خوشبو تو دستمون بود و ما هم ميون خنده و شوخي و هرهر و كركر همه اشو خورديم. اون شب بهترين شبي بود كه با آرتان داشتم. بعد از يه جدايي يك ماهه انگار حالا هر دو مي خواستيم از حضور هم نهايت بهره رو ببريم ... بعد از اينكه ساندويچا رو خورديم راه افتاد سمت خونه ما كه هم چيزامو جمع كنم هم از بابا اجازه بگيرم. خوشحال بودم كه دوباره مي خوام برگردم توي خونه آرتان ... نفس كشيدن كنار اونم برام آرزو شده بود .
رفتن و برگشتنم داخل خونه نيم ساعت بيشتر طول نكشيد. آرتان هم باهام اومد كه از بابا و عزيز تشكر كنه به قول خودش كلي زحمت كشيده بودن يك ماه زلزله رو نگه داشته بودن ديگه خبر نداشت ترسا توي اين يك ماه يه مرده متحرك بود كه حوصله همه رو سر برده بود. وقتي وسايلم رو جمع كردم بابا با كلي شرط و شروط دست منو گذاشت تو دست آرتان و آرتان قول داد ديگه نذاره هيچ خطري منو تهديد كنه. وقتي از خونه اومديم بيرون پريدم توي ماشين و با هيجان گفتم:
- پيش به سوي خونه ...
راه افتاد و گفت:
- خونه نمي ريم ...
- هان؟!
- گفتم خونه قرار نيست بريم الان ...
- پس كجا مي ريم؟
- مي خوام ببرمت يه جا يه كم اين شيطنتاتو تخليه كني كه من يه مدت از دستت آسايش داشته باشم.
چپ چپ نگاش كردم و گفتم:
- مي خواي چه بلايي سرم بياري؟ برمي گردم خونه موناااا ...
- به همين خيال باش تو دست من اسيري خانوم ... برگشتنت ديگه محاله.
حرفش خيلي دو پهلو بود براي همينم به روي خودم نياوردم و گفتم:
- حالا كجا قراره بريم؟
- يه شهركي سراغ دارم كه توش دوچرخه كرايه مي دن ... پيست دوچرخه سواري هم داره ... مي خوام بريم اونجا يه كم ورزش كنم ...
اااااا من اگه تور و نشناسم ... مي خواي هيجان خودت فرو بشينه؟ مي خواي نا نداشته باشي كه ... آه كشيدم. كاش از اول بهش چراغ سبز نشون داده بودم تا حالا اينقدر دو تايي نخوايم اذيت بشيم. سعي كردم عادي برخورد كنم.
- ايول! موافقم ... خيلي وقته دوچرخه سواري نكردم.
بقيه راه در سكوت سپري شد تا رسيديم به اون شهركي كه آرتان مي گفت. ماشينو توي پاركينگ پياده كرد و دو تايي پياده شديم. دو تا دوچرخه كرايه كرديم و سوار شديم قبل از اينكه راه بيفتم شالمو بردم از پشت آوردم جلو كه راحت بتونم چرخ بازي كنم. آرتان چپ چپ نگاه كرد و گفت:
- اين چه وضعشه؟ شالتو درست كن ...
- چرا؟!!! چشه مگه؟!
- خودت نمي دوني؟ همه گردنت پيدا شد ...
- خب اونجوري توي دست و پاست ...
دوچرخه رو گذاشت روي جك اومد سمت من و شالو از پشت آورد جلو و يه دور شل پيچوند دور گردنم و بعد پشت سرم گره اش زد. دستي كشيدم بهش و گفتم:
- چه خوب شد ...
- بدو سوار شو ...
قبل از اينكه سوار بشم نگاهي به ساعتم كردم ... ساعت دوازده بود ... ساعت دوازده بود و من بيرون بودم! چه لذتي داشت! يه لحظه به اين فكر كردم كه اگه آرتان نبود ... زبونمو گاز گرفتم و تو دلم گفتم:
- بيشعور اگه آرتان نبود تو مي تونستي اينجا آزادانه هر غلطي خواستي بكني؟ اينقدر امنيت داشتي؟ مي دوني همه به يه دختر تنها كه اين وقت شب اومده از خونه بيرون با چه ديدي نگاه مي كنن؟ نخير تو آدم بشو نيستي ترسا ... همون بايد از ايران بري ... جاي افكار و عقايد تو توي ايران نيست ...
آرتان اومد كنارم و گفت:
- سوار شو بريم ديگه به چي فكر مي كني؟
لبخندي زدم و پريدم بالا ... دو تايي كنار هم مي رفتيم ... يه كم كه در سكوت سپري شد آرتان يه دفعه با جديت پرسيد:
- مگه بهت نگفته بودم از خونه بيرون نرو ... مگه نگفتم آرزو منتظر ه فرصته؟ براي چي رفتي ترسا؟ مي دوني اگه بلايي سرت مي يومد چي مي شد؟
سرمو زير انداختمو چيزي نگفتم. دوباره فكر آرزو به ذهنم هجوم آورد ... فكر بچه اش! آرتان با تحكم گفت:
- با توام ... چه جوري تونست از خونه بكشتت بيرون؟ فكر كردي اينم يه لجبازيه با من؟! ترسا ... چرا اينقدر بچه گونه عمل كردي؟! هان؟
چي مي گفتم بهش؟ مي گفتم تو رو تهديد كرد كه راضي شدم برم بيرون؟ بگم خواستم پيش مرگ تو بشم؟ بگم از تصور اينكه بلايي سر تو بياد عقلم از بين رفت و احساسم منو كشوند روي پشت بوم؟ چه طور اينارو بهش بگم؟ فقط گفتم:
- مطمئن باش اگه مجبور نمي شدم نمي رفتم ...
- چي مجبورت كرد؟ من فقط همينو مي خوام بدونم ... لجبازي؟
- اونقدر بچه نيستم كه توي موقعيت به اون خطرناكي هم لجبازي كنم ...
- پس چي؟
- نمي تونم بگم ... نپرس ... نپرس ...
ديگه چيزي نگفت. انگار فهميد واقعا برام مقدور نيست گفتنش. حالا كه بحثو به اينجا كشونده بود دوست داشتم منم سوالاي ذهنمو بپرسم ... نمي دونستم اول كدومو بپرسم بالاخره دلو زدم به دريا و گفتم:
- تو نذاشتي من سقوط كنم؟!
آرتان فقط سرشو تكون داد. دوباره پرسيدم:
ادامه متن...
رمان مي گل
خنده ي مستانه اي كرد و گفت:اگر پا نداد چي؟ترگل لبهاش و رو هم فشرد و صاف نشست..احساس كرد جلو خواهرش خيلي ضايع شد.
اينبار نگاه غضبناك شهروز باعث شد سريع بگه:خب...خب...يه 206!
-حالااا!!!
از اونجايي كه دلش نميخواست سوالي رو جواب بده سريع ادامه داد:شناسنامه,هر چي مدارك داره,تر گل كه جا خورده بود گفت:براي چي؟
-پس يه 206 اتومات سفارشي ماتيكي!
-معلومه چشت و خيلي گرفته!
-فردا مداركش و بيار بده مش قاسم!
-يعني معامله فسخه!
-شمارم همونه!
-چون تو ليست سياهي...
شهروز در و باز كرد و در حالي كه يه دستش و تكيه داده بود به در با دست ديگه به بيرون از خونه اشاره كرد و گفت:يادت باشه...ميري پشت سرتم نگاه نميكني,هنوز ترگل پاي ديگه اش و از در بيرون نذاشته بود كه مي گل بلند شد و اومد سمتش...با اينكه به شهروز پناه اورده بود اما احساس كرد تو خطره...ترگل به سمتش برگشت.پوزخندي زد و گفت:سپردمت دست آقا گربه هه!خوش باشي!
-پيش من جات امن تره خوشگله!
شهروز نگاهش و ازش گرفت و رفت سمت آشپزخونه!
رفت سمت ميگل.دستش و دراز كرد تا دستش و بگيره...اما اون دستش و كشيد...با اينكه رفتارش و با ترگل ديده بود و ميدونست ممكنه اون هم كتك بخوره..اما پاي همه چيش وايستاده بود.فكر كرد:بايد پاك بمونم!
بعد برگشت پشتش و نگاه كرد..وقتي ديد ميگل حركت نكرده گفت:من كاريت ندارم!اگر ميخواستم كاري بكنم اين معامله رو نميكردم كه الان خودم با خودم درگير بشم.من از منجلاب نجاتت دادم..وگرنه اون عوضي بالاخره ميكشوندتت تو بازي!با دست به جايي كه ميگل نميديد اشاره كرد:اينجا اتاقته!تو پيش من زندگي ميكني.....اما به كار من كار نداري!منم سعي ميكنم به كار تو كار نداشته باشم....ترگل يه زماني به من گفته بود دختر درس خون و باهوشي هستي...و گفته بود ميخواد بيارتت پيش من تا.....!!!
حرفهاش ميگل و آروم كرد!يه صداقتي لا به لاي كلماتش موج ميزد.
-بيا!!!
-اينجا مال تو!همه چي توش هست...اما اگر وسايلت و از خونتون ميخواي بگو فردا كه براي ترگل يادداشت ميزارم بنويسم وسايلت رو هم بياره محضر!
-خيلي خب!
-اين كليد اتاقته....ميدونم دوست داري قفلش كني!ولي در هر صورت مطمئن باش كسي بي اجازه وارد نميشه!
رمان مي گل
رمان مي گل
عكس متحرك نوشته ي فارسي Farsi Sentence
















عكس متحرك نوشته ي فارسي Farsi Sentence
عكس متحرك نوشته ي فارسي Farsi Sentence
عكس متحرك مذهبي Religious شهادت امام حسن عسگري عليه السلام













عكس متحرك مذهبي Religious شهادت امام حسن عسگري عليه السلام
عكس متحرك مذهبي Religious شهادت امام حسن عسگري عليه السلام
roman در دم(13)
...يه نگاهي به خودم كردم ... اخه دختره ي ايكبيري كجا داري ميري؟!
يه نگاهي به قيافه ام كردم ...هرچي دستم رسيده بود ماليده بودم! رژ گونه ، رژ لب... خط چشم... سايه ... مداد چشم ... حجم دهنده ... كوفت ... زهرمار... اه ... دختر عروسي بابا ته؟؟؟
اوفي كشيدم و شالمو جلو اوردم.
كيفمو تو چنگ گرفتم و پله ها رو بالا رفتم.
از صبح داشتم با خودم دعوا ميكردم كه چرا ميخوام برم ... در اخر هم عقلم بهم تشر زد اگر ميري بايد همه چيز و تموم كني... يه كلام بهش بگي و والسلام .
و با اين شرايط و حرفها خودمو مجاب كردم كه بيام ... ولي حالا عين سگ پشيمون بودم.
نفسمو بيرون فرستادم ... چته نياز؟ ميخواي بري بهش بگي داري ازدواج ميكني ... اره ديگه همينو قراره بهش بگي... اين وميگي و ميذاريش و ميري... و همه چيز تموم ميشه ... اكي؟؟؟ با توام نياز... اكي؟؟؟
زير لب به خودم با بي ميلي جواب دادم: اكي!
وارد رستوران شدم ... يه نفس عميق كشيدم ... رضا با ديدنم برام دستي تكون داد و سرجاش ايستاد.
بوي عطرش و كيلومتري ميتونستم حس كنم. شيش تيغ كرده بود. نگاهش هم مثل همون وقت ها خيره و خاص بود. يه جوري تو چشمهاي ادم زل ميزد كه ادم ناخوداگاه غرق ميشه و ميخكوب...
نفسمو بيرون دادم ... نميدونم چرا با هر قدم كه بهش نزديك ميشدم لبخند روي لبم زاويه دار تر ميشد ...
برام صندلي وعقب داد و روش نشستم . تمام تنم ميلرزيد. حس ميكردم به گناه افتادم ... اگر كسرا ميفهميد؟ قبلا اينقدر ترس نداشتم اما بعد از اون اتفاق و پس زدن كسرا ...
من ديگه تحمل اينو نداشتم يكي ديگه منو بذاره و بره ...
اهي كشيدم و رضا با خنده بهم نگاه كرد وگفت: چطوري نياز خوبي؟ چه خبرا؟
چقدر راحت حرف ميزد انگار نه انگار كه سه سالي ميشد كه باهم حرف نزديم.
رضا دستهاشو روي ميز حايل كرد و درحالي كه من به رگ برجسته ي ساعد دستش نگاه ميكردم گفت: چه كم صحبت شدي؟
هميشه عضلاني بود ... هميشه هم به خودش مي رسيد ... امروزم مثل قبل... مثل هميشه...
نگاهمو از دستش به چشماش دوختم.
با همون خاصي وخيرگي...
لبخندي زد و نفهميدم چرا منم لبخند زدم!
رضا رو به جلو خم شد و گفت: پايه ي قزل هستي؟
حوصله ي بحث باهاشو نداشتم سرمو تند به علامت اره تكون دادم و اون هم سفارش داد.
انگار شرايطمو درك ميكرد كه هيچ حرفي به زبون نمياورد.
كمي بينمون با سكوت گذشت كه كلافه شدم و عصبي گفتم: خب...
رضا با شيطنت گفت: خب كه چي؟
نفسمو فوت كردم دلم ميخواست زودتر اعتراف كنه و منم جوابشو بدم وبذارم برم. حس خفقان اوري داشتم... تند و رسمي گفتم: خب امرتون!
رضا ابروهاشو بالا داد و گفت:چه رسمي... طوري شده؟
پوزخندي زدم ... احمق بود يا خودشو به حماقت زده بود؟؟؟
با حرص گفتم: كار مهمي كه ديشب اصرار داشتيد بهم بگيد چيه؟
رضا خيلي واضح شوكه شد و گفت: نياز چرا اينطوري صحبت ميكني؟
واقعا داشت عصبيم ميكرد... مرتيكه ي نفهم!!!
با عصبانيت و كاملا جدي وصريح و بدون حاشيه گفتم : ببيند
اقاي كاظمي... اقاي رضاي شفيع كاظمي! من نميدونم چطور شد كه شما بعد از سه
سال به ايران برگشتيد ... اينم به من ربطي نداره... من تا الان زندگي خودمو
داشتم و دارم ... راستش دليلي هم نمي بينم با شما نهار بخور ...
اومدم بلند بشم كه رضا دستشو روي كيفم گذاشت و با همون نگاه خيره و خاصش
گفت: برداشتت از نهار امروزمون چيه؟
تند گفتم: نميدونم شما بفرماييد...
رضا با لحني جدي گفت: چرا فكر كردي به خاطر يه رابطه ي چهار ماهه اونم سه
چهار سال پيش دوباره ازت خواستم با من نهار بيرون بياي؟
يه لحظه خشكم زد.
رضا لبخند خاصي و يه طرفه اي طوري كه گوشه ي لبشو بالا داد وبه طرز
وحشتناكي جذاب شد زد و گفت: من ميدونم تو زندگي خودتو داري... منم زندگي
خودمو دارم... من توي برلين تنها نبودم ... الانم اومدم ايران ،
هم يه ديداري با خانواده داشته باشم هم با دوستانم... و تو هم جز دوستانم
هستي... همين!!!
همين گفتنش عين پتك بود تو سرم... اب پاكي وقشنگ ريخت رو دستم... حالا هي
كسرا رو بفروش به اين ادما... حالا هي غرورتو له كن... چرا وقتي چيزي و
نميدوني الكي براي خودت تو ذهنت توهم ميسازي... اي نياز لعنت به تو... لعنت
به همه ي توضيح و تفسيرت ... فكر كردي رضا هنوز عاشقته؟ برات ميميره؟؟؟
واقعا بدبختي نياز... واقعا ادم بايد برات تاسف بخوره...
از جام بلند شدم ... رضا هومي كشيد وگفت: پس يعني فكر كردي قرض از دعوت
امروز يعني شروع يه رابطه ي ديگه؟ نياز ولي من چنين قصدي نداشتم ... تو فقط
برام يه دوست ساده اي... حداقل حالا هميني.
نميدونم اون ارامش و از كجا اوردم... اما روي ميز خم شدم وبي توجه به
حرفهاش كه هر زمان ديگه اي از زبون هر كس ديگه اي كه ميشنيدم خرد ميشدم
گفتم: رضاي شفيع عزيز... ميرم دستهامو بشورم... توقع نداري كه با دستاي
كثيف با يه دوست قديمي نهار بخورم؟؟؟
رضا لبخندي زد و چيزي نگفت. حس كردم ضايع شده به اندازه ي كافي... بخصوص كه
لحنم عجيب خونسردانه بود.يعني يه جوري بود كه فكر خاصي به سرش نزنه و
بفهمه كه حرفاش تاثيري روم نداشته!
به سمت دستشويي رفتم ... دستهامو شستم و به خودم خيره شدم.
با يه حس گنگي دستمو توي جيبم فرستادم ... گوشيمو روي گوشم گذاشتم و در
دستشويي و باز كردم... حيني كه توي گوشي كه پشت خطش كسي نبود .... باشه
باشه ميكردم ... به طرف ميز راه افتادم.
رضا به من نگاه ميكرد.
منم تو گوشي جلوي رضا زمزمه كردم: باشه كسرا... حتما... كاري نداري؟ اكي...
باي...
و نمايشي يه دگمه رو فشار دادم و گوشيمو توي جيبم پرت كردم.
رضا بدون هيچ حالت خاصي نگام ميكرد.
در حين نبودن من سيني محتوي دلستر و سالاد و زيتون پرورده رو روي ميز چيده
بودن.
رضا كاملا عادي پرسيد: نگفتي كسرا كيه؟
شايد همين سوالاتش باعث ميشد درموردش يه جور ديگه فكر كنم . ولي حالا كه
خيالم راحت شده بود به نسبت خونسرد بودم و گفتم:نامزدم.
رضا لبخندي زد و كاملا بي تفاوت گفت: مبارك باشه ... كي نامزد كردي؟
سعي كردم به خودم مسلط بشم.... اين خونسرديش اعصابمو متشنج ميكرد، دلم
ميخواست رضا با كلي عشق و هوس ناك سرم داد ميكشيد " تو بيخود كردي نامزد
كردي... من دوست داشتم... اصلا سه سال بخاطر تو صبر كردم... برگشتم ... و و
و..." واقعا نميدونم چرا چنين رويايي و تو سرم پرورش ميدادم... ولي واقعا
منتظر چنين حرفها وبرخورد هايي از جانب رضايي بودم كه به يه دختر نوزده
ساله ميگفت "هميشه دوستش خواهد داشت!!!"...
رضا كاملا عادي گفت: يه روز قرار بذار با هم بريم بيرون ... با كسرا هم
اشنا بشيم... راستي نگفتي از بچه هاي خودمونه؟
فكر كن يه درصد كسرا راضي بشه... از اين فكر لبخندي زدم و رضا گذاشت به
حساب اينكه از اون خشكي اوليه دراومدم.
بهر حال بحث بينمون شروع شد ... من با دل و جون از كسرا
ميگفتم كه ترم بالايي بود و ارشدشو تموم ميكرد ... رضا هم شنونده ي خوبي
بود و لابه لاي حرفهام از خاطرات برلين تعريف ميكرد.
يك ساعتي باهاش بودم.
از اينكه حالا جناح رضا رو هم ميدونستم هم خوشحال بودم هم ناراحت... به
قولي به تريش قبام برخورده بود كه چرا رضا هنوز عاشق وشيداي من نيست...
با اين همه ، همه چيز به نفع كسرا شد ... و تمام شك و دو دلي هام از بين
رفت ... حالا فقط كسرا رو داشتم... كسرايي كه منو ميخواست... كسرايي كه
ميخواستمش!
بعد از خداحافظي از رضا داشتم تو تجريش واسه ي خودم راه ميرفتم كه كسرا
تماس گرفت.
با ذوق جوابشو دادم ...
-جانم؟
كسرا با خنده گفت: جانت بي بلا ... سلام...
-سلام خوبي؟ و پيش دستي كردم وگفتم: روز خوبي داشتي؟
بلند بلند خنديد ...
از صداي خندش ذوق زده شدم وگفت: ياد گرفتي ها ...
با همون خنده گفت: تو خيابوني؟
-اوهوم...
كسرا: كجايي؟
-تجريش...
كسرا: اومدي خريد؟
-اره ...
كسرا: نهارخوردي؟
-اره ساندويچ خوردم ...
واقعا شرم نميكردم اينقدر دروغ ريز و درشت ميگفتم! ولي خب قضيه ي رضا تموم
شده بود.
كسرا: بيا سر ميدون وايسا ... بيام دنبالت ... ميخوام ببرمت يه جايي...
-خو ادرس بده ميام...
كسرا: نه ميام دنبالت ... نزديكم تقريبا ... منم تو خيابونم. اومدم عزيزم.
براي اينكه زيادم دروغ نگفته باشم وارد يكي از پاساژا شدم و خواستم يه گشتي
توش بزنم.
درحاليكه داشتم ويترين ها رو ديد ميزدم يه لحظه به مخم فشار اوردم كه اخرين
باري كه براي كسرا هديه گرفتم كي بوده ... كسرا متولد دي بود ...
و دقيقا چون اولاي اشناييمون بود من هيچي براي تولدش نخريدم ... بعدش هم كه
عيدي هم هيچي بهش ندادم ولي اون به من داد ... واسه تولدمم كه سنگ تموم
گذاشت... پوفي كشيدم هرچي به مغزم فشار مياوردم ميديدم من به كسرا هيچي
ندادم ...
نفس عميقي كشيدم ... براي رضا يه ساعت خريده بودم.... براي فرزاد يه زنجير و
يه ست كراوات و يه كيف پول و يه كيف موبايل... حتي براي كاوه هم يادمه يه
بار بهش جا سوئيچي دادم ... !
اون وقت كسرا... از خودم خجالت كشيدم ... يعني حقم بود منو ميذاشت ميرفت.
با اين فكر با اشتياق بيشتري به ويترين هاي مردونه نگاه كردم.
بدبختي نه سايزشو ميدونستم كه براش پيرهن بخرم ... نه سايز پاشو كه كفش
بخرم... ميترسيدم كمربند بخرم اونم باز به سايزش نخوره ... كسرا درشت بود
نسبتا! يه لحظه فكر كردم نه لاغر بود ... يعني نه خيلي لاغر نه خيلي
درشت... واي هنگ كردم... كسرا چه شكلي بود؟
از فكرم خندم گرفت ... يه لحظه به فكرم رسيد كه كسرا متولد 29 دي هستش...
اي خدا ... امروز چندم بود؟ با ديدن يه مغازه كه توش وسايل چرم ميفروختن تو
سرم يه جرقه زد! ...با ذوق به ويترينش نگاه كردم.
يه كيف چرم مشكي خيلي شيك و بزرگ براش خريدم ... همون موقع بود كه كسرا بهم
زنگ زد. سر ميدون بود.
منم بدو بدو از پاساژ زدم بيرون ... اينقدر ذوق وشوق داشتم كه حد نداشت.
با ديدن كسرا كه تو ميدون دنبال من چشم ميچرخوند لبخندي زدم و فوري نشستم
تو ماشين... كسرا هم با لبخند گفت: خريدا رو ميدادي ميذاشتم عقب راحت
بشيني...
تند گفتم: نه نه راحتم ...
و با ذوق زل زدم بهش...
يه پليور بلوطي رنگ تنش بود و جين مشكي... مثل هميشه مرتب و ساده ...
لبخندي بهم زد و گفت: چيزي رو موهامه؟
ودست كشيد تو موهاش... خوشم ميومد تو قيد و بند ژل وچسب مو و هزار كوفت
ديگه نبود.
خودش بود ...
لبخندي زدم و گفتم: نه عزيزم...
و با كمي مكث پرسيدم: كجا ميريم...؟
خودش بود ...
لبخندي زدم و گفتم: نه عزيزم...
و با كمي مكث پرسيدم: كجا ميريم...؟
كسرا يخرده من من كرد و گفت: حالا مي ريم يه جايي ... يه چيزي و بهت نشون
بدم...
سكوت كردم و تا رسيدن به مقصد چيزي نگفتم.
با ديدن كوچه اشون ... يه لحظه گيج وويج نگاهش كردم ... منو اورده تو خونه
كه چي بشه؟ يا خدا خودت به دادم برس... نكنه كسي خونه نباشه... يعني چه
... !
وسايلي كه خريده بودمو عقب گذاشتم. دستمو گرفت ... در و با كليد باز كرد...
نكنه در و روم قفل كنه... از فكرم خندم گرفت. اخه كسرا عدد اين حرفاست ...
من در رو روش قفل كنم يه چيزي!
با هم وارد خونه شديم.... حياط ورد كرديم... با ديدن پله هايي كه به تراس
اتاق كسرا راه داشت، منو به همون سمت كشوند . ازاينكه از در اصلي وارد
نشديم تعجب كردم با اين حال پشت سرش راه افتادم.
در تراس و برام باز كرد.
خونه ساكت بنظر مي رسيد.
هيچ چيز خاصي جلوم نبود. اتاق خالي از وسيله بود و بوي گچ و رنگ ميداد.
كسرا از پشت سر دستهاشو گذاشت رو شونه هام و گفت: خوشت مياد؟
و يه هل كوچيك بهم داد و من كامل وارد اتاق شدم... اوه اتاق چه بزرگ شده
بود ... شايد يه چيزي حدود بيست و پنج سي متري ميشد.
با تعجب گفتم: اتاقت چه بزرگ شده؟
بخاطر خالي بودن فضا ... صدام اكو شد.
كسرا لبخندي زد و گفت: اينجا يه در بود كه به يه اتاق ديگه ميخورد ...
ديوار و برداشتم انداختمش سر اين اتاق... خوبه؟ بزرگ شده؟
وچند قدمي تو اتاق راه رفت و دري كه كنار در ورود و خروج بود و باز كرد و
گفت: اين هم دستشويي و حموم ... يه سوييت كوچيك دراوردم ازش كه راه به
بيرون هم داره ... نظرت چيه؟
نميدونستم چي بگم ... ميدونستم همه ي اين كارا رو بخاطر من كرده ... ولي يه
فكر مزاحم هم تو سرم بود ... برداشتن ديوار كار يه روز دو روز نبود يعني
كسرا از اول زياد جدي پيگير خونه نبود؟يعني فكر كرده بود كه من راضي
ميشم... يعني به حساب حرف من بيخيال گشتن خونه شده بود؟
ناخوداگاه اخم هام تو هم رفت... دست به سينه به كسرا كه كم كم لبخندش محو
شد خيره شدم.
كسرا جلوم ايستاد و گفت:خوشت نيومد؟
سرمو پايين انداختم.
كسرا دستشو زيرچونه ام برد و گفت: ميدونم رضايت بخش نيست ... ميدونم
خوشحالت نميكنه ... ولي به پدرتم گفتم... ميتونيم تو اين مدت با پس انداز ،
يه خونه ي خوب بخريم... نميخوام با اجاره نشيني اذيت بشي... وگرنه من
هنوزم ميتونم خونه اجاره كنم...
با همون اخم گفتم: اصلا دنبال خونه گشتي؟ يا فقط منتظر بودي منو راضي كني
كه اينجا باشم؟
كسرا يخرده متعجب گفت: معلومه نياز... تمام ادرس بنگاه هايي كه رفتم دنبال
خونه رو بهت نشون ميدم...
با حرص گفتم: پس چرا اينجا رو اماده كردي؟ پس جدي دنبالش نبودي ديگه ...
كسرا يه لبخند ارامش بخش زد و گفت: اينجا رو حدود سه هفته پيش شروع كرديم
به دادن تغييرات ... پيشنهاد مامان بود ... ميگفت حالا كه من دارم ميرم سر
زندگيم... اين بالا رو يه سوييت اماده كنه شايد اجاره رفت. چون راه به
بيرون هم داره... خواستيم اون نشيمن و اون يكي اتاق هم درست كنيم و يه
اشپزخونه ي كوچك هم بزنيم ... كه كارش زياد طول ميكشيد ... بيخيال اون قسمت
ها شديم... منم كه ديدم اينجا خوب وبزرگ شده گفتم خب يه تيري تو تاريكي
بندازم... با پدرت صحبت كردم...
حرفهاش مجابم كرد. شونه اي بالا انداختم وگفتم: خيلي بزرگ شده ...
كسرا قاطع گفت: سر هفت هشت ماه ديگه يا نهايت نهايت يك سال ديگه خونه رو
ميخرم نياز... از اين بابت خيالت راحت باشه...
لبخندي زدم و با اشتياق تو چشمام خيره شد.
يخرده تو اتاق قدم زدم و گفتم: خب پس يه سرويس خواب و چند تا وسيله رو بايد
بخريم نه؟؟؟
كسرا با رضايت بهم نگاه كرد ... منم داشتم تو اتاق نقشه ميكشيدم ... با
هيجان بهش نگاه كردم و گفتم: خيلي خوشم اومده ... مرسي كسرايي...
واقعا ازش ممنون بودم چون تو همين هفت هشت ماهي كه قرار بود اينجوري زندگي
كنيم به فكر مستقل بودن خودش و منم بود و عاشق وشيفته ي اين حس مشترك
استقلال بودم!
فصل دوازدهم:
ناخن هامو توي كف دستم فرو كردم و تا اونجا كه جا داشت اونها رو توي پوستم
فشار دادم.
بي اختيار تمام تنم ميلرزيد. با اين حال احمقانه سعي ميكردم خودمو مسلط و
اروم وبي خيال نشون بدم. هانيه چادرشو كه روي شونه هاش افتاده بود رو روي
سرش كشيد و نگاهي به من انداخت و گفت: خوبي نياز جون؟
با تلخي گفتم: مرسي!
هانيه با نوك پنجه اش روي زمين سنگ مرمري سفيد زمين ضرب گرفت و گفت:
شمارمون چنده؟
به كاغذي كه توي دستهاي عرق كرده ام مچاله شده بود نگاهي كردم و كسل گفتم:
14 ...
و همون لحظه با صداي پر عشوه ي منشي شماره ي 14 از بلند گو اعلام كرد.
نفسمو از بيني خارج كردم.
به طرز وحشتناكي گلوم خشك شده بود و نوك انگشتهام يخ زده بودند.
هانيه كاملا بي خيال به نظر ميرسيد . به ارومي نيم خيز شدم و هانيه هم پشت
سرم بلند شد.
منشي با همون صداي خاصش كه زيادي حس ميكرد جذاب شده گفت: از اين طرف...
در و باز كردم و باديدن يه خانم دكتري كه روپوش سفيدي تنش بود و روسري ساتن
كرم رنگ با حاشيه ي دور طلايي ... يه نفس عميق كشيدم. چهره ي خنداني داشت
به انضمام ارايش كامل و موهاي خرمايي رنگ.
لبخندي بهم زد وگفت: بفرما عزيزم ...
هانيه لبخندي زد وگفت:سلام خانم دكتر...
دكتر با روي خوش گفت:چطوري هانيه جان؟ خوبي؟دخترت خوبه؟
هانيه لبخندي زد و گفت:دست بوسن ...
دكتر خودكار نقره اي رنگي رو ميون دستهاش ميچرخوند و منتظر بود.
هانيه پاشو روي پاش انداخت وگفت:معرفي ميكنم خانم رجايي ايشون نياز جون
هستن ... نامزد برادرم.
دكتر رجايي لبخندي زد وگفت:خوبي خانم؟خوشبختم... خب من چه كاري ميتونم
بكنم؟
دستهاي يخ كردمو روي صورت داغم گذاشتم... هانيه داشت توضيح ميداد و دكتر
رجايي هم به من نگاه ميكرد .
درنهايت رو به من با يه لبخند عادي گفت:بلند شو اون سمت لباستو دربيار...
چشمامو يه لحظه بستم ... براي رسيدن به كسرا چقدر حقارت؟؟؟ به اون رسيدن به
چه قيمتي؟؟؟ حرفهاي هانيه تو گوشم بود ..." سنت خانواده ي ماست" ...
"ميدونم برات سخته" ..." ولي خب ما جواب فاميل و چي بديم؟؟؟" ... "بخدا اين
همه مدت همه با هم كلنجار ميرفتيم كه مبادا به شما بربخوره "... "وگرنه
اينقدر عقب نميفتاد "..." رسم خانواده ها متفاوته" ... "ولي خب چه كنيم ...
من رفتم ... يلدا رفته ... سر عروسي شيما هم همين منواله" ..."تو رو خدا
يه وقت فكر نكني ما به شما بي اعتماديم ها ... اصلا ... فقط واسه بستن دهن
مردم..." ... " ميدوني كه در دروازه رو ميشه بست اما دهن مردم و نميشه ...
خلاصه ببخشيد نياز جان!!!" ...
دلم ميخواست بزنم تو دهنش... جواب فاميل چه ربطي داشت به دوشيزگي من؟؟؟ اون
فاميل احمق از كجا ميخواست بفهمه كه تازه عروس خانواده ي راد دوشيزه هست
يا نه؟؟؟
اهي كشيدم و دگمه هاي مانتومو تك تك باز كردم. تو چشمام اشك جمع شده بود
... كتونيمو دراوردم و شلوارم رو هم ...
لبه ي تخت مخصوص نشستم و سرمو انداختم پايين ... دكتر درحالي كه لبه ي
دستكش هاي لاتكسش رو به مچ دستهاش ميكوبيد با ديدن قيافه ي من لبخند ارامش
بخشي زد و گفت: هانيه جان بيرون تشريف داشته باش...
با صداي بسته شدن در دوباره نگاهشو رو من انداخت و گفت: رنگ موهات چيه؟
دماغمو بالا كشيدم و جوابشو دادم.
روي تخت دراز كشيدم به سقف خيره شدم ... شايد به اندازه ي يه پلك زدن ...
يا يه نفس كشيدن ... شايد به اندازه ي يه ضربان از قلبي كه فكر ميكردم براي
كسرا ميتپه اما ...
صداي دكتر رجايي توسرم پيچيد: تموم شد دختر خانم!
حالم از شنيدن لفظ دختربهم خورد!
با شنيدنش اشكهام از گوشه ي چشمم جاري شدن ... احساس بدي داشتم ... به
سختي سرجام نشستم... دكتر دستكشهاشو دراورد و داخل سطل پدالي سفيدي كه كنج
اتاق قرار داشت انداخت.
نفسم به شماره افتاده بود كم كم داشتم به هق هق ميفتادم ... به سختي لباسمو
تنم كردم .... كفشهامو بي حوصله پام كردم و بندشو دور مچم گره زدم.
با ديدن قامتي كه جلوم سبز شد سرمو بلند كردم.
دكتر رجايي يه ليوان پلاستيكي محتوي اب به سمتم گرفت و گفت: مثل تو زياد
ميان اينجا .. .
به چشمهاش كه با لبخندي كه نشونه ي همزاد پنداري بود نگاه كردم . نميدونم
چرا حس ميكردم دردمو ميفهمه ... با اين حس كه تنها نيستم به نسبت اروم شدم
ليوان و گرفتم و گفتم:مرسي.
لبخندي بهم زد و دستهاشو تو جيبش كرد وگفت: همه چيز كه خوبه؟ ... پس گريه
ات واسه چيه؟
جوابشو ندادمو اون اهي كشيد وگفت: روزانه دها نفر مثل تو به من مراجعه
ميكنن ... بعضي با ترس... بعضي با اطمينان ... بعضي باشك ... بعضي هم عين
خيالشون نيست.
كمي اب خوردم و با همون لبخند ادامه داد: خيلي ها براي ترميم ميان ... خيلي
ها وقتي ميفهمن چه اتفاقي براشون افتاده گريه ميكنن ... خيلي ها هم از
همين موضوع دست ميگرن واسه خونواده ي شوهر وسرشون سوار ميشن...
اهي كشيدم وگفتم: من جز كدوم دستم؟
شونه هاشو بالا انداخت و گفت: اون دسته اي كه تحصيل كردن و اين و نميپذيرن
... بهش به چشم يه تحقير نگاه ميكنن!... بهت نمياد ديپلمه ي معطل شوهر باشي
... هستي؟
-سال اخر معماري...
هومي كشيد وگفت: پس هم دانشكده اي هستيد؟
-ميشناسيدشون؟
دكتر رجايي: اره .... البته فقط زناي خانواده رو ... دختر هانيه رو من به
دنيااوردم... رحم مونس خانمم برداشتم ... ديگه جونم برات بگه ...
لبخندي زدم و دكتر رجايي هم كه كلا خوش خنده ... بلند بلند خنديد و گفت:
بيا يخرده درمورد خودت بهت اطلاعات بدم ... حداقل اينطوري كمتر واست حس
حقارت داره ...
از همدرديش بايد ممنون مي بودم ... ولي تو اون لحظه چيزي ارومم نميكرد ...
هرچند كه عصبي نبودم فقط به طرز وحشتناك احساس حقارت و كم بودن داشتم!
دكتر رجايي كمي برام از اناتومي و غيره حرف زد ... و در انتهاي حرفهاش ازم
خواست كه سنت ها و رسم ها رو درك كنم چون مقابله با اونها كار يه نسل دو
نسل نبود . وقتي بهم گفت كه خودش هم مورد معاينه قرار گرفته تعجب كردم و
كلا دلم براي هم جنساي خودم سوخت ... با اين همه يه چيز عجيبي تو دلم
سنگيني ميكرد يه حسي كه زيادي واسم ناشناخته بود!!! حسي كه نميدونستم اسمشو
چي بذارم!
از هانيه بدم اومد ... وقتي اون حرفها رو تو تلفن بهم زد و ازم خواست براي
امروز اماده بشم و قرار شد تا معاينه همراهيم كنه ازش بدم اومد ... حالا
ميتونستم روي اون حس ناشناخته اسم بذارم... من از خواهر كسرا براي اين
همراهي بدم اومد ... از خانواده ي كسرا بدم اومد بخاطر تحقير كردن من ... و
اگر مطمئن ميشدم كه اين موضوع رو كسرا هم ميدونه و تن بهش داده بايد
اعتراف ميكردم پيش خودم كه از كسرا هم بدم ميومد!!!
ساعت از دوازده گذشته بود كه همراه هانيه از مطب بيرون اومديم.
برگه ي مربوطه رو بهش دادم و خيلي سريع ازش خداحافظي كردم .برگه ي مربوطه رو بهش دادم و خيلي سريع ازش خداحافظي كردم .
براي اولين دربستي سر راهم دست تكون دادم ... تا رسيدن به خونه با خودم
خلوت كردم ...
در و با كليد باز كردم.
با ديدن مامان كه روي مبل نشسته بود و مجله ميخوند نفسمو فوت كردم و
گفتم:سلام.
مامان از بالاي عينكش به من نگاهي كرد و ازجاش بلند شد.
به برجستگي شكمش نگاهي كردم و اون با لبخند گفت: خب چي شد؟
با تشر گفتم:چي ميخاستي بشه؟
مامان كمي من من كرد و درنهايت با حرص گفتم:سند دوشيزگيمو بايد چند تا
زيراكس ازش ميگرفتم كه به بابا هم نشون بدي نه؟؟؟
مامان لبشو گزيد وبه سمتم اومد و گفت:نادين تو اتاقشه ...
با داد گفتم: به جهنم...
با صداي باز و بسته شدن در نادين با چشمهاي گرد شده به من كه حالا صورتم
خيس اشك بود نگاهي كرد و قبل از هر حرفي من به سمت اتاقم رفتم و در و
كوبيدم ...
روي تخت نشستم ... با حس چندشي ووسواس از تماس دستهاي يكي از هم جنس هاي
خودم به من... حالم بهم خورد... حوله رو برداشتم و از اتاق بيرون اومدم.
نادين و مامان وسط حال بودن... با ديدن من سكوت كردن و من به حموم رفتم ...
اب گرم و باز كردم و توي وان نشستم...با وسواس شامپو بدن رو روي خودم خالي
كردم ... هرچه قدر باليف مدل قلاب بافي شده خودمو ميسابيدم اشكام بيشتر
روي گونه هامو داغ ميكرد ...
اب تا گردنم بالا اومده بود ... به هق هق افتاده بودم... دوش وباز كردم تا
صداي هق هقم بيرون نره ... سرمو توي اب فرو كردم... نفسم بند اومد ... چند
تا نفس عميق كشيدم ... و دوباره تكرارش كردم... اب و كف با هم مخلوط شده
بود ... بينيم ميسوخت و چشمام از زور اشك و كفي كه توش بود ... از عذاب
كشيدن خودم هيچي عايدم نشد ... .من هنوز همون حقيري بودم كه غرورمو زير پا
گذاشتم براي يه فرصت!!!
فرصتي براي تحقير شدن!
بعد از اينكه لباسامو تنم كردم ... با لرزيدن گوشيم روي ميز كامپيوترم ...
نفس كلافه اي كشيدم و به سمتش رفتم.
با ديدن شماره ي كسرا اخم هام ناخود اگاه تو هم رفت و با تلخ ترين لحني كه
ممكن بود گفتم:بله؟
كسرا مثل هميشه مهربون و قبراق گفت:سلام نياز خانم ... خوبي؟ خوشي؟؟؟ چه
خبرا؟ روز خوبي داشتي؟
پوفي كردم و لبه ي تخت نشستم...
دندون قروچه اي كردم... چرا قبول كردم؟ بخاطر اين ادم كه حالا زنگ زده بود
تا بهم بخاطر دوشيزگيم افتخار كنه؟؟؟ يه حس ناشناخته بهم اطمينان ميداد كه
اون از اين ماجرا خبر داره ... و حالا زنگ زده تا ...! اهي كشيدم وكسرا
گفت: الو ... نياز ؟ الو...
سرد گفتم:بله؟
كسرا: چيه خانم؟ چه صدات گرفته است...
پوزخندي زدم و گفتم: خيلي معلومه؟
كسرا: اره ... طوري شده؟خوبي؟
بدون حاشيه زمزمه كردم:امروز رفتم دكتر...
كسرا : اي بابا ... سرما خوردي؟ الان خوبي؟ با كي رفتي؟ چرا به من زنگ نزدي
باهات بيام؟
يه بغض تلخ راه كلاممو سد كرد.
كسرا يكسره پاي تلفن حرف ميزد ... حس ميكرد سرما خوردم و داشت از راهكارهاي
درماني سرماخوردگي ميگفت! از ليمو شيرين وشلغم تا سوپ و غذاي اب پز...
يه لحظه يه حسي تو جونم بهم نهيب زد: كسرا خبر نداره ...
و يه حس ديگه تو جنگ با اين طرزفكر گفت: مگه ميشه كسرا از سنت خانواده اش
خبر نداشته باشه؟
كسرا قربون صدقه ام ميرفت...
و من فكر ميكردم اون هميشه براي محبت كردن به من صرفه جويي ميكرد اما
امروز...
تا نوك زبونم اومد كه بهش بگم بخاطر تو حقارت و به جون خريدم ... بخاطر تو و
خانوادت ورسمتون خودم خودمو تحقير كردم...
ولي مگه ميشد كسي كه بجاي دوست دارم تو اولين لحظه ي محرميتمون بهم ميگه
بهت اعتماد دارم ... از اين اتفاق خبر داشته باشه؟ مگه ميشد ...
صداي پر مهرش باعث شد اشكام اروم گونه هامو نوازش كنن...
صدا كرد: نيازم...
خواستم بگم به چه قيمتي نياز تو شدم؟؟؟ حقارت وشكستن غرورم؟؟؟
من كسرا رو دوست داشتم؟؟؟
سوالي كه از خودم ميپرسيدم ...
و كسرا دوباره گفت: نياز جان مراقب خودت باش... باشه عزيزم؟؟؟
من عزيز كسي بودم كه بهم اعتماد نداشت؟؟؟ يا داشت؟؟؟ شايد نميدونست... شايد
ميدونست؟؟؟
كسرا زمزمه كرد: مزاحمت نميشم نيازم ... برو استراحت كن . مراقب خودتم باش
...فعلا.
و تماس و قطع كرد ... كسرا به اميد دوباره ديدن من خداحافظي نكرد!!!
...
سه روز از اون ماجراي كذايي ميگذشت ... امتحاناتم رو به اتمام بود ... با
كسرا هم هيچ تماسي نداشتم . فقط يكي دو باري كه گوشيم خاموش بود به خونه
زنگ زده بود و مامان هم يه جوري پيچونده بودش... ميدونست من حوصله اشو
ندارم ... نياز به زمان داشتم تا بشم همون نياز سابق... همون دختري كه براي
اثبات دختر بودنش تحقيرنشده!
كش وقوسي به كمرم دادم... مامان از حال صدام كرد: تلفن ...
زبونمو گاز گرفتم اگر كسرا باشه چي؟؟؟
يه موقع له له ميزدم واسه ي شنيدن صداش... اما حالا ... نميدونم يخرده گنگ
بودم ... فكر نميكردم اينقدر به سنت ها پاي بند باشن ... مذهب نما نبودن
سنت نما هم نبودن ولي من هنوز با همون حس ناشناخته دست به گريبان بودم!
مامان بي سيم رو به دستم داد و گفت: نشناختم.
نفس راحتي كشيدم و تو گوشي گفتم:الو؟
-نياز جون؟
روي صداش تمركزكردم.
-سلام طناز خوبي؟
طناز: قربونت ... تو خوبي؟ چه خبر؟؟؟
-سلامتي... چه عجب از اين ورا؟
واقعا هم تعجب كردم كه بهم زنگ زده ... شماره ي خونمونو داشت گوشيمم كه
خاموش بود پس خونه رو گرفته بود.
نفس عميقي كشيدم و گفتم: چقدر خر زدي؟
طناز با خنده گفت:درس و اينا رو وللش... فردا امتحان اخره... پايه هستي با
بچه هاي اكيپ بريم كوه؟ رضا هم هست...
نميدونم از عمد گفت رضا هم هست يا همينطوري... البته بعيد بود بگه
همينطوري... ولي بدون فكر كردن گفتم:اره هستم... بعد امتحان؟
طناز:اره ديگه .... ميريم كوه نهارم دربند ميزنيم...پس هستي؟ نامزدتم هست؟
-نه خودم تنها ميام...
طناز:اكي ... فقط تو مونده بودي ... اي ول... كاري باري؟
-نه ... ميبينمت فردا.
طناز:فدات ... باي.
-خداحافظ.
گوشي و قطع كردم.
به سمت اتاقم رفتم... در كمدمو باز كردم. يه پالتوي قهوه اي رو از لباسام
جدا كردم با بوت هاي خز دار جير مشكي... كيف و شال و كلاهم رو هم دم دست
گذاشتم... نفس عميقي كشيدم ... به وسايلي كه كسرا بهم داده بود خيره شدم...
به تابلوي هزار تيكه از عكس خودم ... نفس كلافه اي كشيدم ...تو اينه به
خودم نگاه كردم ... از خود م بدم اومد... از ريختم از حالت نگاهم... از
چيزي كه تو دلم وسرم ميگذشت بدم ميومد
شقيقه هامو ماليدم ... اره لعنتي دلم برات تنگ شده!!!
... با تقه اي كه به درخورد سرمو بلند كردم به قامت مامان نگاه كردم كه توي
چهار چوب ايستاده بود ...
لبخندي بهم زد و گفت:خوبي نياز؟
روي تخت ولو شدم وگفتم: بد نيستم.
مامان كنارم نشست و گفت: ميخواي با هم حرف بزنيم؟
مامان كنارم نشست و گفت: ميخواي با هم حرف بزنيم؟
نفسمو فوت كردم و گفتم: راجع به چي؟
مامان: راجع به همون كه ميدوني...
اهي كشيدم وگفتم:واقعا نميدونم چطور راضي شدم كه اين حقارت و تحمل كنم!
مامان لبخندي زد و دستشو روي دستم گذاشت و اروم گفت: من ميدونم ...
بهش نگاه كردم.
مهربون تو روم خنديد و گفت: وقتي بخاطر يكي به اون حال و روز ميفتي...
معلومه يه روزم بخاطر همون ادم تن به چيزي ميدي كه بهش اعتقاد نداري... ولي
نياز اگر امروز نميرفتي هزار جور حرف ميزدن پشت سرت ...
به صورت مهربون مامان كه كمي باد داشت نگاهي كردم وگفتم: اخه تو قرن 21 تو
اين سالا ... مگه وقت اينجور سنتي فكر كردنه؟
مامان: تو خودت انتخابش كردي... خودشو ... خانواده اشو... بايد باهمه
فكراشون كنار بياي و تحمل كني ... نه كه بدتر به خودت سخت بگيري هان؟
-فكر نميكردم ديگه تا اين حد ...
مامان اهسته گفت: ببين نياز ... هر چي قدر بيشتر بهش فكر كني سخت تر ميشه
... اروم باش... سعي كن تفاوت هاشون با ما رو تحمل كني... منم اين و تجربه
كردم ... قديم تازه سخت تر ميگرفتن ... حالا هم سنت ها و نگرش ها شايد عوض
شده باشه ولي تو بايد فرق خودتو با بقيه تحمل كني... اين اصل زندگيه ...
حالا هم دست و روتو بشور بريم نهار بخوريم ...
نفس عميقي كشيدم وگفتم: حرف مردم اينقدر مهمه؟
مامان لبخندي زد و ازجاش بلند شد حيني كه داشت از اتاق من خارج ميشد گفت:
اره ديگه اينقدر مهمه كه تو بخاطر همين حرف مردم عروسيتو اينقدرزودجلو
انداختي!!!
چشمام گرد شد و مامان با شيطنت يه چشمك بهم زد.
نفسمو با كلافگي بيرون فرستادم ... برجستگي شكم مامانم داشت بيشتر ميشد.
نميدونم چرا براي اولين بار يه لبخند رو لبم نشست ... ممكن بود با كسرا بعد
از 8 27 سال زندگي همين عشق و داشته باشيم؟؟؟
...
با صداي رضا كه بلند گفت: به افتخار مهندس بعد از اين هاي جامعه بزن سوت
قشنگه رو ...
و خودش دستهاشو تو دهنش فرو كرد و بلند بلند سوت زد و بقيه هم با دست و جيغ
همراهيش كرديم...
ازش بيشتر از سابق خوشم ميومد ... از اينكه هيچ فرقي با قبل نداشت ... هيچ
تغييري تو شخصيتش نداشت همون ادم بود هموني كه رفت المان درس خوند و برگشت!
نفس عميقي كشيدم يه لحظه از ذهنم گذشت: اگر با رضا ازدواج ميكردم خانواده ي
اون هم منو براي اثبات دوشيزگيم معاينه ميكردن؟
سرمو تكون دادم با خودم تكرار كردم:فراموشش كن ... فراموشش كن... فراموشش
كن... بهش فكر نكن... بهش فكر نكن... بهش فكر نكن...!
فريده نادريان دستشو روي زانوم گذاشت و گفت:خوبي؟
قبل از جوابم بهش صداي موبايلم بلند شد.
ناچار بودم امروز روشنش كنم ، وگرنه بچه ها رو نميتونستم پيدا كنم. لبخندي
زدم و از جمع فاصله گرفتم ...
-بله؟
-سلام نياز خوبي؟
-سلام كيوان چطوري؟؟؟
و با تعجب گوشيمو دست به دست كردم.
كيوان كمي مكث كرد و گفت: چه خبرا؟
-سلامتي... طوري شده؟ عزيزحالش خوبه؟
كيوان خنديد وگفت: اره بابا ... چرا چند وقت گوشيت خاموش بود؟
-همينطوري كارم داشتي؟
كيوان: اره يه جورايي...
-چه جورايي؟
خنديد و گفت: غرض از مزاحمت دختر خاله...
خنديدم و گفتم:بگو پسرخاله؟ چي شده؟
كيوان: هيچي زنگ زدم براي همون مزاحمت ...
يخرده فكر كردم وگفتم: اهان ... كتابا رو برات جور كردم البته خيلي قديمي
هستن ... ولي براي شروع بد نيست...
كيوان: اون اموزشگاهي كه گفتي هم ثبت نام كردم ... فيزيك و رياضي و زيست و
شيمي... خوبه؟
-اره عاليه... عمومي ها هم فقط بايد بهت كتاب تست معرفي كنم... از دخترعمم
برات ميپرسم كدوم منابع خوبه، اونم اين تير ماه كنكور داره... راستي يه
ازمون هفتگي هم بايد ثبت نام كني باشه؟
كيوان: مرسي نياز... بنظرت ميتونم خودمو برسونم؟
-يخرده كارت فشرده ميشه ... ولي خب هنوزم دير نيست تو ترم زمستون و بهار و
ثبت نام كردي امتحان پيش دانشگاهي هم كه نداري شش ماه زمان خوبيه... پس
ميتوني خودتو برسوني فقط يخرده بايد تلاشتو بيشتر كني...
كيوان با كمي دلهره كه توصداش موج ميزد گفت: نياز؟
-بله؟
كيوان باكمي من من گفت:بنظرت از عهده اش برميام؟
خنديدم وگفتم: چرا كه نه ... كيوان تو ميتوني مطمئنم بهترين رشته قبول
ميشي...
كيوان پوفي كشيد وگفت: كاش رياضي بودم...
-كيوان تجربي خوبه ... البته من تو زيست نميتونم كمكت كنم بايد كلاس بري...
خنديد و گفت: خدا كنه از پسش بربيام...
-بهت قول ميدم ميتوني... خب كيوان من برم ... كار دارم ... اومدم خونه
كتابارو برات ميفرستم...
كيوان:اتفاقا شب اونجاييم...
خنديدمو گفتم:پس ميبينمت كاري باري؟
كيوان:مرسي بخاطر كمك هات... ممنونم دخترخاله.
-قابل نداره اميدوارم نتيجه بگيري...
وبا صداي طناز كه بلند داد زد: نياز كجا موندي...
تند تماسمو با كيوان تموم كردم وبرگشتم پيششون ... با اينكه هوا خيلي سرد و
سوزناك بود و برف كمرنگي هم روي زمين نشسته بود ولي مگه ميشد خستگي
امتحانات و تو دركه خالي نكرد؟؟؟
رضا حيني كه بايه تيكه چوب سيب زميني ها رو بالا و پايين ميكرد گفت: اقا
كسرا بودن؟
خنديدم وگفتم: نه ...
رضا لبخند كجي زد وگفت: اخرشم بهم نشون ندادي قاپ كيو دزديدي...
فرزاد نگاهي بين من و رضا رد و بدل كرد وبا تعجب گفت: مگه ميدونستي؟
فريده دستهاشو جلوي دهنش گرفت و توشون ها كرد و گفت: فرزاد چت زدي ها تو
يوني كي نميدونه نياز نامزد داره؟
حسين شلنگ قليون و توي دهنش كرد و گفت: همينو بگو... وقتي اين مخ مشنگ اينو
ميفهمه تو ديگه چرا...
فريده با غر غر گفت:حسين الهي بميري... جز مسخره كردن من كار ديگه اي
نداري؟
حسين خنديد و دود قليون و حلقه حلقه بيرون فرستاد و گفت: خب حرف و حديث بسه
... و درحالي كه چهار زانو نشسته بود گفت: فريده جون اون بطري هاي اب
معدني ورد كن بياد ...
طناز با غرغر گفت: همش دو تا بطري؟
فرزاد: پس چند تا طناز جون؟
طناز دست دراز كرد وبطري اب معدني و از دست حسين كشيد و گفت: اين مال ما
دخترا ... شما هم با همون سر كنيد...
و با يه لحن پيروزمندانه گفت: جاي مهسا خالي كه به فرزاد گير بده ...
فرزاد ابروهاشو با تعجب بالا داد و گفت: من به مهسا گيرندم مهسا به من گير
نميده ...
طناز زيرگوش من گفت: دختره عين موم گرفته تودستش...
فريده با قه قه گفت: چيو گرفته تو مشتش؟؟؟
طناز با خنده گفت: فرزاد و....
فريده اهسته گفت: فرزاد استعاره از ...
و جمع ما دخترها از خنده ريسه رفتيم ...!
ساناز كش وقوسي اومد وگفت: بچه ها باورتون ميشه معمار شديم؟
با ناله گفتم: هنوز اصل كاري مونده ... دفاع كنيم!!! واي مصيبت اونه ...
رضا حيني كه يه ليوان چايي تو دستش بود زل زد به من و گفت: دقيقا كي ميشه؟
ساناز موهاشو از روي چشماش كنار زد وگفت: اسفند اينطورا ...
رضا سري تكون داد و گفت: خب بريم سراغ بحث اصلي ...
-مگه فرع و اصل داره؟ هوم طناز؟
طناز اظهار بي اطلاعي كرد و كاوه جواب منو داد و گفت: نه نياز ... يه
موضوعي هم هست كه الان رضا ميگه ...
رضا گفت: بچه ها من قراره يه شركت بزنم ... درواقع دنبال جاشم ... با
فرزادم صحبت كردم .... همين اكيپ خودمون تو يه شركت يه كاري دست و پا
كنيم... استاد اسدي هم قراره كمكمون كنه ...
طناز: بابا بيخيال ... كي حوصله داره كار كنه ...
يه هياهويي بين جمعمون راه افتاد و هركي چيزي ميگفت.
ولي من عجيب رفتم تو فكر...
از اين فكرش به شدت خوشم اومد ... با هيجان دستامو كوبيدم بهم و گفتم:اين
عاليه رضا ... ولي ماها هممون تازه كاريم...
رضا پاشو رو پاش انداخت و گفت: بالاخره كه بايد از يه جايي شروع كنيم... من
كمك هاي پدرم و استاد اسدي و دارم تازه تو برلين هم كلي كار ياد گرفتم و
با شركت هاي زيادي همكاري داشتم. اگر بتونيم يه جاي خوب پيدا كنيم و با دو
تا شركت ِسازه همكاري داشته باشيم ... اون وقت همه
چي حله ... نونمون تو روغنه... با اين حال فكراتونو بكنين ... بعد با من
تماس بگيرين...
با ذوق گفتم: من هستم رضا... من پايه ام شديد....
فرزاد با بدجنسي گفت: شما برو اول از اقات اجازه بگير بعدا!
چشمامو باريك كردم و يه گوله برف از زير پام جمع كردم وتو صورتش زدم و
گفتم: تو كار من دخالت كردي نكردي!
همون يه گلوله باعث شد بساط برف بازيمون رونق بگيره ... دخترا عليه پسرا
... اين وسط فقط ساناز و كاوه كم كم ازمون جدا شدن و رفتن تا دوتايي قدم
بزنن ... دو ماهي ميشد كه عقد كرده بودن بعد از سربازي كاوه ميرفتن سر
زندگيشون!
داشتم به رفتن كاوه و ساناز نگاه ميكردم كه يه گلوله برف محكم خورد تو
پيشونيم و مغزم از سرما سوت كشيد از سنگيني گوله و شتاب و سرعتش هم پيشونيم
ميسوخت هم چشمام هم سرم...
دستكش خيس از برفمو روي پيشونيم گذاشتم ... واي كه داشتم از سرما ميسوختم
... روي زمين زانو زدم ... با صدا ي طناز كه گفت:چت شد ...
رضا و حسين وفريده هم به سمتم اومدن ...
كسي كه گلوله رو پرت كرده بود رضا بود.
فرزاد با حرص گفت:يادت نبود سينوزيت داره؟؟؟
يه لحظه گيج به فرزاد نگاه كردم و بعد به رضا ... رضا يهو گفت: واي الان
يادم افتاد... ببخشيد نياز خوبي؟
از ياد اوري جفتشون يه لبخند مسخره زدم ... و تو دلم به اين فكر كردم كسرا
ميدونه من سينوزيت دارم؟؟؟ يا فقط ميدونه كه من يه دخترم ... يا ميدونه كه
سه تا دوست پسر تو دوره ي دانشگاه داشتم!
نفس عميقي كشيدم فريده و طناز كمكم كردن تا ازجام بلند بشم ... توي ماشين
رضا نشستم و رضا بخاري و برام روشن كرد ... خودش پشت فرمون نشست و شال
گردنشو كه بوي توتون و ماركيوس(مارك عطر) ميداد و از گردنش دراورد ... به
من نگاه كرد و مقنعه امو كشيد و گفت: اون خيسه ... و شال گردنشو دور
پيشونيم بست . تو تمام مدت ساكت بودم ... اونم ساكت بود.
كمي كه گذشت گفت: راه بيفتم؟
-بقيه چي؟
بهم نگاه كرد و گفت:اوخ اوخ .. سرما خوردي صدات گرفته ...
تك سرفه اي كردم و گفتم:نه خوبم ...
ماشين و به حركت دراورد و گفت:بريم درمانگاه ...
-خوبم رضا مرسي...
درحالي كه به سمت خونه ميروند گفتم: بچه ها ناراحت نشن؟
رضا: نه بابا چه ناراحتي اي؟
كمي راحت تر نشستم و رضا گفت: پس اومدنت حتميه ديگه؟ روت حساب كنم؟
به رو به رو خيره شدم وگفتم: اره به گمونم البته تا ارديبهشت كه ميخوام
براي ارشد بخونم نميتونم تمام وقت باشم... ولي بعدش هستم.
رضا هومي كشيد و گفت: راستي؟
-بله؟
رضا:فرزاد ميگفت نامزدت خيلي حساسه اره؟
-نه خيلي...
نميدونم چرا دلم نخواست راستشو بگم!
رضا كمي نگام كرد و منم از نگاهش معذب شدم و رومو ازش گرفتم.
رضا لبخندي زد و گفت: هيچ عوض نشدي... هنوزم ميشه از حالتاي صورتت فهميد كه
چي تو فكرته و ... نفسشو پوف كرد و گفت: چرا فرار ميكني؟؟ اگر اينقدر رو
ما حساسه يا نميدونم فكر ميكني برات دردسر ميشه ميخواي بيخيال شركت شو...
roman در دم(13)
roman در دم(13)
رئيس كيه ؟ 14
صنم سرش و به تاسف تكون داد و راه افتاد. من و اون پسرم به دنبالش...! از پله ها پايين رفتيم. چند نفر تو راهرو ايستاده بودن. تا صنم و ديدن كنار كشيدن و واسه ما راه باز كردن. همينطوري تا حياط رفتيم. چقدر به صنم احترام ميذاشتن...!توي حياط يه عده دور دو نفر حلقه زده بودن. احتمالا عباس و مهدي بودن. راه دادن و ما داخل شديم. دو تا پسر جوون داشتن با هم كتك كاري ميكردن.
صنم با عصبانيت داد زد: اينجا چه خبره؟!
با شنيدن صداي صنم پسر قد بلنده كه يه تي شرت سرمه اي به تن داشت يقه ي اون يكي رو ول كرد. پسر ديگه كه يه تيشرت زرد و يه پيرهن نارنجي آستين كوتاه پوشيده بود روي زمين افتاد. سريع هر دوشون خودشون و جمع كردن و به طرف صنم برگشتن.
صنم چند قدم به جلو برداشت. با اون مانتوي خاكي و شلوار كتان قهوه اي خيلي شيك شده بود. صنم نگاهي به هر دو اون ها بعد هم به بقيه انداخت.
چرخي دور عباس و مهدي زد و پشت سرشون ايستاد. با سر به سرمه اي پوش اشاره كرد.
-:پولش و بهش پس بده!
-:اما خانم...!
صنم چپ چپ نگاش كرد. بقيه ي حرفش و خورد و دست تو جيب شلوارش كرد و چند تا اسكناس ده تومني بيرون آورد و به طرف اون يكي گرفت. نارنجي پوش سريع پول و گرفت و از صنم تشكر كرد.
صنم بي توجه گفت: از اين به بعد سر دختربازي شرط ببندين... وسايل جفتتون تو كوچه هست...!
عباس و مهدي يك صدا گفتن: چشم...!
صنم با سر به طرفي اشاره كرد: گم شين..!
-:بله...!
تو يه چشم به هم زدن ناپديد شدن.
صنم رو به بقيه فرياد زد:اينجا چرا وايسادين؟! مي خواين يه گوله تو مغز همتون خالي كنم!
با اين حرف همهمه ها قطع شد و همه سر سه سوت گم و گور شدن...!
صنم شال كرم رنگش و مرتب كرد و نگاه پرسشگري به من انداخت. سرم و تكون دادم و شونه هام و بالا انداختم.
باور نمي كردم اين همه آدم اينجا جا بشن...! اما خوب كه دور و بر و نگاه كردم ديدم يه ساختمون ديگه چسبيده به ساختموني كه ما توش بوديم قرار داشت. اينجا كجا بود...! يكي از مخفيگاه هاي رئيس...!؟
تو همين حين مردي قوي هيكل با كت و شلوار طوسي وارد حياط شد. صنم با ديدنش سلام داد و به پيشوازش رفت.
مرد كه موهاش ريخته بود و وسط سرش مو نداشت لبخندي زد: اوضاع چطوره؟!
-: يه كم شلوغ ميكنن اما مثل هميشه...!
-:مي دونستم از عهدش برمياي!
-:شما لطف دارين رئيس...! ... مشكلي پيش اومده اومدين اينجا...!؟
-:بايد باهات در مورد يه چيزي حرف بزنم.
-:حتما...!
هر دو به طرف ساختمون حركت كردن. صنم وقتي از كنارم ميگذشت زير لب گفت: بعد از اين ميريم...!
پشت سر مرد چند تا مرد كت و شلوار پوش رد شدن و آخرش آتوسا وارد شد. با يه مانتو ي كوتاه نفتي و جين سرمه اي...!
لبخندي زدم و سلام كردم. با سر جوابم و داد. همشون رفتن تو... تا به خودم اومدم ديدم تو حياط پرنده هم پر نميزنه!
سريع خودم و به اونها رسوندم. وارد طبقه اول شدن منم به دنبالشون...! مرد و صنم با هم وارد يه اتاق شدن بقيه هم توي سالن منتظر شدن. نگاهي به دور و بر انداختم. يه دست مبل راحتي جلوي پنجره چيده بودن. دو تا در چوبي هم درست رو به روي در وردي قرار داشتن. اين طرف درها هم يه قفسه ي كتابخونه قرار داشت.
چند دقيقه همون جا سرپا ايستاديم. فضاي خيلي سنگيني داشت. نه كسي حرف ميزد... سكوت وحشتناكي تو خونه پخش بود... حتي از سر و صداي چند دقيقه پيش هم خبري نبود. همه ي اون مردا مثل آدم آهني صاف كنار ديوار ايستاده بودن. آتوسا هم همينطور...!
يهو آتوسا به حرف اومد: من چند دقيقه ميرم بيرون...!
نفهميدم اين جمله رو خطاب به كي گفت. از سالن خارج شد. منم چند دقيقه صبر كردم بعد دنبالش راه افتادم. از سالن بيرون اومدم. اثري ازش نبود...! يكم اين ور و اون ور و گشتم و بالاخره پيداش كردم. رفته بود طبقه ي بالا...
آروم از پله ها بالا رفتم. هيچ صدايي نبود. سعي كردم پيداش كنم اما از بين اون همه اتاق... يكم سخت بود... از توي سوراخ كليد اتاق ها توشون و نگاه ميكردم تا پيداش كنم اما انگار آب شده بود رفته بود زمين!
داشتم تو راهرو ميچرخيدم كه چشمم به يه در افتاد كه توش و نگشته بودم. با قدمايي بي صدا خودم و به اتاق رسوندم. از تو سوراخ داخل و نگاه كردم. خودش بود. آتوسا اونجا روي زمين كنار پنجره نشسته بود و داشت يه كاري ميكرد.
دستم و گذاشتم رو دستگيره و آروم چرخوندمش...! در و يه كوچولو باز كردم. متوجهم نشده بود. آروم داخل شدم. تو كل اتاق هيچ اثاثيه اي وجود نداشت. خاليه خالي...سعي ميكردم رو پنجه ي پاهام راه برم تا صدام در نياد. آتوسا يه چيزي مثل هندزفري تو گوشش گذاشته بود و با دقت گوش ميداد. خوب كه نگاه كردم ديدم يه سيمي از توي پنجره وارد شده و به يه تبلت و اونم به هندزفري وصل شده بود.
آتوسا يه شنود فرستاده بود پايين و داشت به حرفاي صنم و اون مرد گوش ميداد. روش هوشمندانه اي بود. خوشم اومد. منم بايد امتحان ميكردم.
آتوسا خيلي آروم هندز فري رو درآورد و تجهيزاتش و جمع كرد و داخل كيفش ريخت. خودش و عقب كشيد و گوشيش و بيرون آورد. با اضطراب شماره گرفت و گفت:
-:اميرارسلان باز دوباره يه نقشه سوار كرده...!
-:...
-:نه... رئيس ميخواد جلوش و بگيره...
-:...
-:اطلاعاتش و برات ميفرستم.
-:...
-:بايد جلوش و ...
آتوسا به طرفم برگشت. با ديدنم رنگش پريد. چند لحظه هر دوتامون بي حركت مونديم. اتوسا از جا بلند شد و گوشيش و آروم تو جيبش گذاشت. صاف ايستاد. درست مقابلم... چشم تو چشم هم...!
آتوسا آب دهنش و به زور قورت داد: فر...زان...
سعي كرد تظاهر كنه كه چيزي نشد.
لبخندي زد: اينجا چيكار ميكني؟!
چند قدم به طرفش برداشتم. همونطور كه نزديكش ميشدم گفتم: هيچي... اومدم يه گشتي بزنم...
هر دو تامون جملاتمون و با دقت انتخاب ميكرديم.
-:چند وقته اينجايي؟!
به يك قدميش رسيدم و درست رو به روش ايستادم: من همه چي رو شنيدم!
درحاليكه سعي داشت عادي باشه گفت: چي... چي رو شنيدي؟!
-:همه چي رو...! حرفات و...
-:كدوم... حرف...
نذاشتم ادامه بده و محكم دستم و گذاشتم رو دهنش و هلش داد داخل كمد. آتوسا داشت دست و پا ميزد كه با دست ديگم دستاش و چسبيدم. بعد دستم و روي لبام به علامت سكوت گذاشتم.
زيرلب زمزمه كردم: آروم باش... يكي داره مياد...
آتوسا آروم سرش و تكون داد. داخل كمد تاريك بود. آروم در و بستم.
زمزمه كردم: منم پليسم...! آروم باش...!
تو اون تاريكي چشماي متعجبش و ميتونستم ببينم...!
صداي قدماي يه نفر و توي اتاق شنيدم. داشت نزديكتر ميشد. نفسم و حبس كردم. بازم نزديكتر شد. اگه ما رو اونجا پيدا ميكردن چي ميشد؟! نمي دونم اما يه حسي بهم ميگفت نبايد ما رو اونجا پيدا كنن...!
صداي قدم ها درست جلوي كمد متوقف شد. هنگ كرده بودم. مي تونستم دستش و تصور كنم كه داشت در كمد و باز ميكرد. در كمد باز شد.
. يكم نور وارد شد. يهو آتوسا دستش و انداخت دور گردنم و صورتش و بهم نزديكتر كرد.
با نگام پرسيدم: چي شده...؟!
سرش
و به چپ و راست تكون داد و سريع لباش و رو لبام گذاشت. در كمد كامل باز
شد. همينطور بي حركت ايستاده بودم. هيچ كاري نمي كردم. تا در باز شد. آتوسا
يكم خودش و عقب كشيد و نگاهي به مرد كت و شلوار پوش انداخت.
مرد عقب رفت و با خنده گفت: ببخشيد... به كارتون ادامه بديد...!
برگشت و از اتاق خارج شد. آتوسا ازم دور شد و از كمد خارج شد. با تعجب بيرون اومدم. آتوسا با قدمايي آروم به طرف .
-:چرا اين كار و كردي...؟!
درحاليكه به طرف در ميرفت گفت: هيچكس هيچ وقت نمياد اينجا...
شونه هاش و بالا انداخت: دليل بهتري نمي تونستم پيدا كنم...
درحاليكه از در بيرون ميرفت گفت: الانه كه متوجه بشن من نيستم...
دنبالش رفتم.
يهو برگشت طرفم: اما بايد سر فرصت درباره ي اين موضوع صحبت كنيم...
سرم
و تكون دادم. به سرعت راه پله هارو در پيش گرفت. چند دقيقه صبر كردم. بعد
منم پايين رفتم. صنم جلوي پله ها ايستاده بود. با ديدن من به ساعت اشاره
كرد.
-:كجايي پس... بدو... كار داريم...
-:چند تا چيز جا گذاشته بودم رفتم اونا رو بيارم...
چيزي نگفت و به سمت حياط راه افتاد. منم همين طور... دوباره سوار 206 آلبالويي شديم و از اونجا بيرون رفتيم.
صنم من و جلوي يه پاركينگ چندطبقه پياده كرد و يه فيش به دستم داد.
-:برو ماشينت و بگير...! در ضمن ديگه هوس نكن كه من و تعقيب كني...!
-:چي؟!
ابروهاش و بالا انداخت. از ماشين پياده شدم و در و بستم. دوباره صدام كرد. به طرفش برگشتم و از پنجره خم شدم داخل.
تكه كاغذي رو به طرفم گرفت: شماره ي آتوسا...!
لبخندي زدم و كاغذ و گرفتم: ممنون...!
چشمكي زد: ولي مواظب شوهرش باش... فكر نكنم زياد خوشش بياد دور و بر زنش بپلكي...!
با تعجب پرسيدم: شوهرش...!؟
-:اره...!
ابروهاش و به هم گره كرد: اوهوم... فكر كنم هنوز نديديش... سپند و ميگم...! آدم ترسناكيه...!
با خنده گفتم: از تو بدتره؟!
خنديد. خيلي شيرين ميخنديد. خندش مثل دنباله دار هالي بود؛ زيبا... اما نادر...!
-:من خيلي خوش اخلاقم... بايد كشفم كني!!
لحنم و عوض كردم: پس بهم فرصت بده تا كشفت كنم...!
چند لحظه به چشمام خيره شد. نگاه اطمينان بخشم و به پاي چشماش ريختم.
سرش و تكون داد و خودش و عقب كشيد: نميشه...! اين و خودتم خيلي خوب ميدوني...!
**********
آقا مصطفي در و باز كرد. بدون تعارف داخل شدم. در و پشت سرم بست.
-:بفرماييد تو...!
-: چه خبر آقا مصطفي...!از بچه ها چه خبر؟!
روي مبل نشستم.
ابروهاش و بالا انداخت: خوبن...! خيري اينا... طبقه سوم دارن ميرن...!
-:دارن ميرن...؟! چرا؟
-:دارن بچه دار ميشن!
با لبخند گفتم: اِ... مباركه!
-:ميگن آپارتمانشون كوچيكه...!
-:خوبه...! به هر حال حق دارن آسايش بچشون و بخوان...! بچه جونش و ميزاره تو دستاي پدر و مادرش...! همونطور كه من گذاشتم تو دستاي تو...!
-:ميدوني فرزان...! ازت خيلي خوشم مياد...!
با خنده گفتم: چرا؟!
-:هميشه خيلي رك حرف ميزني اما تو لفافه...! آدم جالبي هستي!
-:خوب... حالا اين خوبه يا بد...!
چشماش و ريز كرد: چيزي كه واقعا ميخواي رو بپرس!!
انگشت اشارم و بالا آوردم: شما هم آدم باهوشي هستين...! آدماي كمي هستن كه خيلي زود ميفهمن طرفشون چي ميخواد...!
-: تعارف ها رو بزار كنار...!
لحن هر دوتامون يهو جدي شد.
-: من با بچه ها چند روز رفته بودم خوشگذروني...! اومدم گزارشش و بدم...!
-: براي چي اين حرف و ميزني!؟
-: چي؟
-: ما ميدونيم كه تو كجا بودي!
-:آفرين...! ماجرا داره جالبتر ميشه!! فكر نمي كنين بايد بيشتر هوام و داشته باشيد!
مصطفي پوزخندي زد: هوات و داشته باشيم...! انتظار داشتي نيروي ويژه رو بريزيم اونجا به خاطر تو!!
-: فكر كنم ماموريت من اهميت بيشتري داشته باشه...!
-: ببين... بايد ياد بگيري كه نه ببيني و نه بشنوي...! به خاطر قهرمان بازي تو كل ماموريت تو خطر بود...!
-:دقيقا... به همين خاطره كه فكر ميكنم شما بايد يه كاري ميكردين...!
-: اگه واسه نجاتت ميومديم... اونها ميفهميدن كه تو كي هستي...!
-:من و احمق فرض نكن...! شما اصلا نيازي به مامورا نداشتين...! منم جزء شمام... خيلي خوب ميدونم كه چقدر جاسوس دارين...!
-:همين طوره...! اما اينها دلايلي دارن كه نيازي نيست تو ازشون سر در بياري...!
-:تو ميدوني با اين حرفات چقدر من و سردرگم ميكني...! من نمي تونم حواسم و جمع كنم...!
-:پس زياد كنجكاوي نكن...! اينطوري لازم نيست از من چيزي بپرسي كه من سردرگمت كنم...!
نيشخندي زدم: راست ميگي! چرا تا حالا به فكر خودم نرسيده بود...!
ابروهام و گره كردم: اوه صبر كن...! اخه اين كار منه كه كنجكاوي كنم... اين طور نيست...!
مصطفي سرش و تكون داد و چيزي نگفت.
************
سلام كردم و پشت ميز نشستم. آتوسا هم همينطور. سپند همونطور كه با آيس پكش بازي ميكرد با چشمايي ريز بهم خيره شده بود. چيزي حدود پنج دقيقه سپند بهم خيره شده بود. منم سعي ميكردم چشمام و ازش بدزدم. آتوسا هم يه نگاه به من و يه نگاه به سپند ميكرد.
بالاخره گارسون فضا رو عوض كرد.
-:چيزي ميل دارين...!
-:دو تا آيس پك... شكلاتي باشه...!
رو به آتوسا گفتم: من شكلاتي نمي خورم! وانيلي ...
گارسون ازمون دور شد.
-:خوب... كي به تو گفته كه ما پليسيم...؟
-:كسي نگفته... خودم فهميدم!
-:از كجا؟!
سپند با تحكم حرف ميزد. آتوسا هم با اشتياق بهم خيره شده بود.
-:هيچي... فقط به نظرم اومد كه... بعد كه تحقيق كردم، فهميدم اشتباه نكرده بودم!
-:كه اينطور...!
آتوسا دستش و حائل چونش كرد: حالا از ما چي ميخواي؟!
-:هيچي... فقط گفتم اگه اطلاعاتمون و با هم رد و بدل كنيم و با هم كار كنيم... زودتر به نتيجه ميرسيم...!
-:چه نتيجه اي؟!
ابروهام و به هم گره كردم: منم از شمام...! چرا بهم اعتماد ندارين...!؟
سپند دستاش و طوري روي ميز گذاشت كه انگشتاي دو دستش با هم جفت شدن.
-: ما داريم كارمون و ميكنيم كه يهو سر و كله ي يكي پيدا ميشه و ميگه كه از ماست و همه چي رو درباره ي ما ميدونه...!
ابروهاش و بالا انداخت: تو بودي... حرفاي خودت و باور ميكردي!؟
-:من
دركتون ميكنم. اما بايد بگم كه اين يه چيز دو طرفه هست...! اگه شما به من
اعتماد كنين... منم به شما اعتماد ميكنم...! اگه من جاسوس باشم... چرا شما
جاسوس نباشين...!
-:چون تو اصرار داري كه با ما همكاري كني!
آتوسا اين و گفت و با قيافه اي حق به جانب بهم خيره شد.
ابروهام و بالا انداختم: اينم حرفيه...!
عقب رفتم و تكيه دادم: اما ما بايد چيكار كنيم...!؟ نه شما به من اعتماد دارين و نه من به شما...!
-:پس هر كي راه خودش و بره...! نه تو كاري به ما داشته باش... نه ما به تو...!
-:يعني دوست ندارين باهم كار كنيم...!
-:چرا! ازت خوشم مياد... ميدونم كه ميتوني مفيد باشي... اما من با كسي كه بهش اعتماد ندارم كار نميكنم...!
-:منم همين طور!! روشش اينه...!
-:خوبه كه حرفمون و ميفهمي...!
هر
سه ساكت شديم. اين يه ريسك بزرگ بود و هيچ كدوم از طرفين نمي خواستن كوتاه
بيان...! آيس پكم و برداشتم و درحاليكه باهاش بازي ميكردم به فكر يه راه
حل بودم كه آتوسا يهو گفت:
-:كارت سرنوشت!
با تعجب گفتم: كارت سرنوشت...؟!
سپند حرف آتوسا رو تائيد كرد: راست ميگي...! كارت سرنوشت...!
-: اون ديگه چيه...؟
-:دو سال پيش... رئيس و اميرارسلان مجبور شدن با هم كار كنن...! اما هيچ كدوم از طرفين به هم اعتماد نداشتن...!
-:پس چيكار كردن...!؟
آتوسا ادامه داد: يه بازي پوكر... اون ها سر يه ميز نشستن و مهمترين نقطه ضعفشون و پشت دو تا كارت جداگانه نوشتن...!
-:بعد
با هم عوضشون كردن...! كسي نمي دونه كه پشت اون كارت ها چي نوشتن...! قرار
شد اون كارتها تا ابد دستشون بمونه... اما هيچ كدوم... نه رئيس و نه
اميرارسلان... حق ندارن برن سراغ كارتها...!
با اشتياق گفتم: چون در اون صورت طرف مقابلم نقطه ضعف اون و ميدونه...!
آتوسا تائيد كرد: همين طوره...!
-:اما چطور مطمئنن كه طرف مقابل واقعا نقطه ضعفش و نوشته...!
-:
اين چيزيه كه هنوز منم كشفش نكردم! انگار اين آدما همديگه رو ميكشن...! به
خاك سياه مينشونن...! واسه هم نقشه ميكشن...! جاسوس ميذارن...! اما وقتي
پشت يه ميز ميشينن... با هم روراستن...!
-:خوب اين روش هوشمندانه ايه...!
سپند
درحاليكه اطراف و ميپاييد گفت:دقيقا... به نظر منم بايد همين كارو
كنيم...! پشت اين ميز... من و تو با هم قرار همكاري ميزاريم...! با همون
شرايط...!
-: اما اين وسط يه چيزي جا افتاد! آتوسا!
-:اون با منه...!
-:اونم بايد يه كارت بنويسه...! اين يه معامله ي سه طرف هست!
-:تو از ما هم مشكوك تري...!
-:واسه اينكه حسن نيتتون و ثابت كنين... آتوسا هم بايد...!
آتوسا با پوزخند گفت: حسن نيت...!؟
مچش و محكم چسبيدم: اين شرط منه... شما هم اگه شرطي دارين بگين...!
ابروهام و بالا انداختم: همين حالا...!
-:باشه... اما حق نداري تو چيزايي كه بهت مربوط نيستن دخالت كني!
-:مثلا چيا؟!
آتوسا چشماش و ريز كرد: از همين حالا داري شرط و رد ميكني!
صاف نشستم: قبوله!
ميدونستم
نمي تونم جلوي كنجكاويم و بگيرم...! اما بالاخره قبول كردم. آتوسا سه تيكه
كاغذ روي ميز گذاشت. هر كدوم يه خودكار به دست گرفتيم و مشغول شديم!
سپند در و باز كرد. اول آتوسا و بعد من وارد شدم. يه
آپارتمان دو خوابه 70 متري. كفشامون و درآورديم. وارد شديم. درست رو به روي
در ورودي يه ديوار كوچولو قرار داشت كه روش يه تابلو سه تيكه قرار داشت.
به چپ رفتيم. يه پنجره بزرگ رو به شرق قرار داشت كه كل سالن و روشن كرده
بود.
يه دست مبل ارغواني كه بيشتر فضاي اون سالن كوچيك و گرفته بود. سمت چپ سالن يه آشپزخونه قرار داشت.
-:پس مقرتون اينجاست!!
سپند چپ چپ نگام كرد: آره...!
جلوي پنجره ايستادم و به ماشينهايي كه در رفت و آمد بودن چشم دوختم: ويوي خوبي داره...!
آتوسا كيف و شال مشكيش و روي مبل انداخت. سپند كنارم ايستاد.
-:اسم واقعيت چيه؟!
-:منظورت چيه؟
-:تو هويت ما رو ميدوني! اما ما نه! پس بهتره تساعدي جلو بريم.
سرم و تكون دادم و به طرفش برگشتم: باشه... من متينم... متين خجسته!
-:متين خجسته! اسمت بهت نمياد!
-:چطور مگه!؟
-:هيچي!
روي مبل نشستيم.
-:خوب... تو چي ميدوني؟
-:ببخشيد!
آتوسا با تحكم گفت: ماموريتت چيه!؟ قرار به چي برسي؟
-:رئيس... مگه مال شما فرق داره!؟
آتوسا نگاهي به سپند انداخت.
سپند گفت: نه... ما ميخوايم كل تشكيلات رئيس و شناسايي كنيم تا تو فرصت مناسب همشون و دستگير كنيم!
-:منم همينطور... بايد رئيس و پيدا كنم...! البته من تا اينجا هويتش و شناسايي كردم.
-:اون كيه!؟
-:يه دختر 24-23 ساله...! دختر شاهين بينش نيا...!
آتوسا ادامه داد: آتش بينش نيا...!
-:پس ميشناسينش...!
سپند سيگاري روشن كرد: از سه سالگي تو روسيه بزرگ شده... مسكو... تو 18 سالگي برگشت...!
-: ظاهرا اونجا زندگي آرومي داشته...!
به مبل تكيه دادم: مثل همه ي بچه ها مدرسه ميرفته! چند تا دوست داشته...! تازه داشته وارد كالج هم ميشده...!
آتوسا چشماش و رو هم گذاشت: همينطوره...! تا اينكه يه سوء قصد به جونش ميشه...!
با
سر تائيد كردم: يه مرد با يه اسلحه ميخواسته بكشتش...! اما يه تير... تيري
كه معلوم نيست كي شليك كرده جونش و نجات ميده و اون مرد و ميكشه...!
آتوسا در حاليكه از جا بلند ميشد گفت: هويت اون جاني هيچ وقت معلوم نشد...!
سپند ادامه داد: سه روز بعد از اون ماجرا آتش ناپديد ميشه...!
ادامه دادم: نه عكسي... نه چيزي... هيچ چيزي نيسته كه ثابت كنه اون چه شكليه...!
خودم و جلو كشيدم و به صورت سپند چشم دوختم: دوستاش چي...؟! كسي كه اطلاعاتي داشته باشه!
سپند ابروهاش و بالا انداخت: همشون ناپديد شدن...!
شونه هاش و بالا انداخت: هيچي...!
-:اينطور كه معلومه به يه اندازه ميدونيم!
-:تا اينجا همه چي حله...!
-:اما يه سوالي ميمونه...! چي اون و كشونده اينجا...؟!
-:اومده اينجا تا در امان بمونه...!
-:نه يه چيز ديگست!
آتوسا چند تا ليوان شربت روي ميز گذاشت: پدرش...! پدرش ميخواست كه آتش جاش و بگيره...!
سپند ليوان و از روي ميز برداشت: اگه اينطوره... پس چرا مثل پدرش با اميرارسلان دست دوستي نداده...!
-: اون ميخواد از اميرارسلان انتقام بگيره...!
دفترچه خاطرات مريم و روي ميز گذاشتم: به خاطر اين...!
آتوسا دفترچه رو برداشت و درحاليكه ورق ميزد پرسيد: اين چيه؟!
-:دفترچه خاطرات مريم... مادر آتش...!
سپند با لبخند گفت: مدرك خوبيه...!
-:مريم قبل از اينكه با شاهين ازدواج كنه... با اميرارسلان ازدواج كرده بود!
-:مثلث عشقي...!
سپند ليوان و به روي ميز برگردوند: شاهين... مريم... اميرهوشنگ...
-:پس اسم واقعيش و ميدوني...!
با سر تائيد كرد: مريم عاشق هوشنگ بوده... اما بعدش نظرش عوض ميشه و عاشق شاهين ميشه...!
نگاهي به آتوسا انداختم كه مشغول خوندن دفترچه بود.
-:اميرارسلان
به خاطر خيانتي كه مريم بهش كرده بوده... شاهين و ميكشه تو راه خلاف...
چيزي كه مريم ازش فرار كرده بوده...! شاهينم ميشه يه خلافكار مثل
اميرارسلان...! مريم تصميم ميگيره... حداقل يكي از بچه هاش و از اون زندگي
نجات بده! شناسنامه ي آهو رو نابود ميكنه و يه المثني واسه آتش ميگيره...!
-:آهو
ميره روسيه و آتش واقعي چند سال بعدش حصبه ميگيره و ميميره...! مريم به
خاطر اين همه غصه مريض ميشه... فلج ميشه و بعدش... ميميره...!
ادامه
دادم: اما اميرارسلان بازم راضي نشده بود. از نظر اون اين همه زجر كافي
نبود... اون خانواده بايد نابود ميشد...! اول شاهين و ميكشه و بعدش هم ميره
سراغ آهو...! اما اون قصر در ميره...!
آتوسا دفترچه رو روي ميز رها كرد و شروع به دست زدن كرد. هر دوتامون با تعجب به طرفش برگشتيم.
-:داستان قشنگي بود... به قوه تخيلتون نمره 19 ميدم. اما دو تا چيز و فراموش كردين...!
سپند با تعجب پرسيد: چي رو؟!
-:اول...
شهاب...! كسي كه از اول تو ماجرا بوده اما هيچ جا اسمي ازش نيست...! رئيس
ميتونه دو نفر باشه...! آتش و شهاب هر دوتاشون رئيسن... و تصميم دارن
انتقام پدر و مادرشون و بگيرن...!
-:اينم حرفيه...!
-:دوميش چيه؟!
-:اونطوري
كه من تو اين دفترچه خوندم، اميرهوشنگ و مريم يه عشق افسانه اي داشتن...!
مريم بي هيچ شرطي عاشق هوشنگ بوده...! اون هيچ وقت با شاهين به هوشنگ خيانت
نمي كرده...! فرار مريم يه دليل ديگه داشته...!
متعجب پرسيدم: از كجا مطمئني؟!
ابروهاش و بالا انداخت: هم جنسام و خوب ميشناسم...! يه زن با اين عشق... خيانت نميكنه...! بايد يه دليل ديگه داشته باشه...!
سپند نفس عميقي كشيد: مثلا چي؟!
-:نمي دونم... يه چيز مهمتر...
انگشت اشارم و تكون دادم: نفر چهارم...!
-:خواهري... دوستي... خانواده اي...! يا...
سپند مشتاق پرسيد: يا چي؟!
-:يا يه بچه...! مريم از زندگي اي كه داشته راضي نبوده...! از اينكه هميشه فراري باشه...! اون نمي خواسته بچشم مثل خودش بشه...!
آب دهنم و قورت دادم: اگه اينطوره پس اون بچه كجاست؟! آهو و آتش...!؟
سپند مطمئن سر تكون داد: نه... تاريخشون نمي خونه!!
نفسم و با حرص بيرون دادم: همين يكي رو كم داشتيم...! يه كلاف سردرگم...!
سپند با دقت گفت: فعلا بايد دنبال چند نفر بگرديم...! شهاب... اون بچهه...! تازه اگه وجود داشته باشه...!
-:درباره
ي شهاب هيچ اطلاعاتي نداريم...! فقط يه تاريخ تولد و گواهي ثبت...! بعدش
هيچي...! نه مدرسه رفته... نه از كشور خارج شده و نه...!
آتوسا شربتش و سركشيد: شايد با يه هويت تقلبي داره زندگي ميكنه...!
شونه هام و بالا انداختم: شايد...!
ليوان و پر از آب كردم و روي اپن نشستم. مثل يه معادله چند
مجهولي بود! اصلا نمي دونستم از كجا بايد شروع ميكردم...! از هر جايي به يه
تناقض ميسيدم كه... اضافه ميشد به اون يكي ها...!
عجب
خانواده اي...! حتي نمي دونستم دليلي براي رفتار هاي اين آدما پيدا
كنم...! شايد اگه كل ماجرا رو ميفهميدم مي تونستم دركشون كنم...! همه چي
پيچ در پيچ بود... حالا هم ماجراي اين بچه بهش اضافه شده بود...!
با زنگ موبايل از جام پريدم؛ جوري كه ليوان از دستم سر خورد و روي زمين افتاد و آبش ريخت رو فرش...! تماس و جواب دادم.
-: چطوري فرزان...!؟ هنوز زنده اي؟!
با خنده گفتم: اگه منتظر خبر مرگم هستي بايد يه چند سالي صبر كني...! من خيلي جون سختم...!
-:بايدم اينطور باشي... وگرنه حسام استخونات و تك تك ميشكوند!
-:حالا زنگ زدي كه حسام و به رخم بكشي!؟
-:نه... با برو بچه ها قرار گذاشتيم بريم ويلاي شمال يكي از بچه ها...! تو هم مياي!؟
لب و لوچم و جمع كردم: نمي دونم...! حالا كيا هستن...!؟
كوروش با شيطنت گفت: نترس...! صنمم مياد...!
با جديت گفتم: چرا چرت ميگي!؟ صنم چه ربطي به من داره!؟
-:هيچي...! همينطوري گفتم!
-:بيخيال...! اما ميام...! كي ميخواين برين؟
-:چهارشنبه!
-: اوكي...! ميبينمت...!
كنار صنم روي تخت نشستم.
-:چه خبرتونه...؟! صداي خنده هاتون هرچه حيوون اين دور و بر بود و فراري داد!
هنگامه با خنده گفت: نه فرار نكردن...! كوروش پارسال همشون و منقرض كرد...!
امير كاسه ي آش و زمين گذاشت: والله ما كه چيزي نديديم... فقط تير هوايي در ميكرد...!
كوروش با جديت گفت: اون غازي كه خوردي كوفتت بشه...!
-:اوي...! يه هفته ما رو اينجا معطل كردي اون وقت روز آخري يه بال غاز و انداختي جلوم...!
صنم درحاليكه با سوئيچش بازي ميكرد گفت: خب ميخواستي يه ايل دنبال خودت راه نندازي...!
سرم و بلند كردم و نگاهي به بچه ها انداختم. شادي درست رو به روم نشسته بود و بهم چشم دوخته بود.
صنم با نيشخند دم گوشم گفت: فكر كنم شادي از اينكه قالت گذاشته پشيمونه...!
به طرفش برگشتم: كه چي؟!
چشمكي زد: اگه هنوز ميخوايش... ميتونم باهاش يه گفت و گويي داشته باشم...!
-:خودت و خسته نكن...! من فعلا سرم شلوغه...!
با نيشخند ادامه دادم: ميخوام مخ يكي ديگه رو بزنم!
نگاه نافذش و به چشمام دوخت. نگاهم و از چشماش دزديدم و به امير كوروش كه دعواشون داشت بالا ميگرفت دوختم.
هنگامه يهو از جا بلند شد و با صداي بلند گفت: پاشيد بشينيد پيش هم... هر چي كتك ميخوايد بهم بزنيد...!
شادي با خنده گفت: راست ميگه بيچاره...! واسه شما شده سپر بلا...!
همه خنديدند و هنگامه جاش و با كوروش عوض كرد و كنار صنم جاي گرفت. صنم نگاهي نگاهي به ساعتش انداخت.
-:خوب ديگه...! زودتر بخورين بريم... وگرنه بايد جونمون و بزاريم كف دست كوروش و وسط جنگل چادر بزنيم!!
امير سريع كاسش و از روي تخت برداشت و درحاليكه تند تند قاشق و تو دهنش فرو ميبرد گفت: زبونت و گاز بگير... خدا نكنه...!
كوروش يه پسگردني به امير زد: هوي... مگه من چمه...!؟ اصلا حالا كه اينطور شد، بيخيال ويلا بشيم و همين دور و برا چادر بزنيم...!
هنگامه لوس گفت: نخير... من بايد يه دوش آب گرم بگيرم... وگرنه ميميرم...!
كوروش دستش و دور كمر هنگامه انداخت: نترس عزيزم... شده خودم آب دريا رو برات گرم ميكنم...!
امير با سر اشاره اي به هنگامه و كوروش كرد و خطاب به من با خنده گفت: دوست پسر به اين ميگن ها!! اگه دوست دوختراي ما اين و بشنون ميگن شما واسه ما چيكار كردين...!
-:نترس...! اين بار اين و بهت گفتن بگو ميون 70 ميليون آدم نيمه ي گمشدم و پيدا كردم، ديگه چي ميخواي...!
صنم با نيشخند گفت: آخه نيمه نيست كه...! پازل صد هزار تيكه هست...!!
با اين حرف جمعيت مثل بمب از خنده منفجر شد.
امير با خنده گفت: به هم ميرسيم خانم هفت تير كش...! به هر حال دنيا گرده...!
صنم خيلي بانمك صورتش و جمع كرد: منتظرتم...!! آقاي پازل...!
هنگامه با خنده گفت: از پس صنم نمي توني بر بياي... امير!!
امير اشاره اي به شادي كرد و با لودگي گفت: از آن نترس كه هاي و هوي دارد... از آن بترس كه سر به تو دارد...!
شادي با عصبانيتي ساختگي به طرف امير برگشت: منظور...؟
امير كمي خودش و عقب كشيد: هيچي... فقط داشتم از قابليتهات حرف ميزدم...!
كوروش با قيافه اي حق به جانب گفت: راست ميگه...! از هر سه تا پسر دوتاش باهات دوست بودن...!
شادي با عشوه دستي به روسري رنگارنگش كشيد: اين از جذابيت من سرچشمه ميگيره...!
صنم من و كمي هل داد و از تخت پايين اومد: البته از روابط عمومي بالاتم بايد متشكر باشي...!
اميرم از تخت پايين اومد: حق با صنم...! حالا يالا...! فرزان بپر حساب كن بريم...!
با جديت گفتم: ديواري كوتاهتر از من پيدا نكردين؟!
كوروش با قيافه اي حق به جانب گفت: تقسيم مسئوليت...! ويلا مال اميره... ماشينها هم مال صنم و شادين...! هنگامه هم كه...!
بقيه حرفش و خورد و به طرف هنگامه كه لبه ي تخت نشسته بود برگشت: هنگامه...! تو چيكار ميكني؟!
هنگامه با اخم گفت: منم با توام ديگه!!
-:آره... آره...!
دوباره به طرف من برگشت: ميبيني...! مسئوليت تو هم پول خرج كردنه!!
متعجب گفتم: پس تو چيكار ميكني؟!
-:من مسئول شاد كردن بچه هام ديگه...!!
-:خسته نشي يه وقت...!
هر جفتمون به طرف شادي كه به ستون آلاچيق تكيه داده بود برگشتيم.
به طرفمون اومد: چقدر بحث ميكنين...!
اشاره اي به من كرد: نكنه كيف پولت و نياوردي... هان؟!
صنم از كنار ماشينها داد زد: سر به سر بچه نذارين...! امير بپر حساب كن ببينم...!
كوروش با شيطنت گفت: اوه... اوه... مامانش اومد!!
همه با هم خنديديم. امير بي چون و چرا به طرف بوفه به راه افتاد. همگي به سمت 206 صنم و زانتياي شادي به راه افتاديم.
شادي خطاب به من گفت: پايه اي يه مسابقه بديم... آقاي راننده!!
شونه هام و بالا انداختم: باشه قبوله!
هنگامه مشتاقانه جيغي كوتاهي كشيد: مسابقه ي استاد و شاگرد... خيلي باحال ميشه...!
كوروش دست هنگامه رو گرفت و درحاليكه دوتايي به سمت زانتيا ميرفتن گفت: ما با اي.جي هستيم...! هر چي باشه تجربش بيشتره...!
با نگام براش خط و نشون كشيدم.
صنم در و ماشين و بست و بهش تكيه داد: عالي شد...! هر كي ببازه شام با اونه...!
با خنده ادامه داد: خودش بايد بپزه!!
شادي با غرور گفت: قبول...! تا چالوس...!
شادي نگاه جذابي به من انداخت: قبوله...!؟
نگاهم از شادي گذشت و روي صنم كه با همون ژست جذابش بهم خيره شده بود ثابت موند.
صنم با اشاره نظرم و پرسيد.
ابروهام و بالا انداختم: قبوله...!
صنم سوئيچ به طرفم پرتاب كرد. رو هوا قاپيدمش. همگي سوار شديم. صنم كنارم نشست.
-:بهشون ثابت كن كه كي قابل اعتماد تره!!
-:چي؟!
ابروهاش و بالا انداخت: نمي خوام از شادي ببازي!!
چشمكي زدم: هنوز فرزان و نشناختي...!!
پام و رو گاز فشردم. ماشين صداي ناهنجاري توليد كرد. امير كه سوار شد بلافاصله كلاژ و رها كردم و ماشين از جا كنده شد.
امير كه شوك زده شده بود متعجب پرسيد: چه خبره!؟ من نبودم دعوا شد؟!
-:نه...! سر شام شرط بستيم...! تو هم افتادي تو گروه ما!!
-:چي...!؟ آخه چرا...!
نگاه نااميدي از توي آينه به من انداخت: واقعا فكر ميكني مي توني ببري!؟
جوابي جز يه لبخند مرموز بهش ندادم. زير چشمي نگاهي به صنم انداختم كه لبخند رضايتمندي رو لباش نقش بسته بود.
دنده
رو عوض كردم و گاز و بيشتر فشردم. صنم شيشه رو تا ته پايين كشيد. چشماش و
بست. باد صورتش و نوازش ميداد. موهاي مشكيش مدام رو صورتش بازي ميكردن!
سعي
كردم حواسم و به جاده بدم. ماشينهاي زيادي تو جاده بودن. شادي از من جلو
تر داشت لايي ميكشيد. امير به جلو خم شده بود و با هيجان به جاده نگاه
ميكرد. چندتا ماشين جا گذاشتم كه دادشون دراومد.
رسيديم
به يه پيچ. با تمام قدرت گاز و فشردم و ترمز دستي رو كشيدم. لاستيكهاي عقب
روي آسفالت ليز خوردن و ماشين پيچيد به راست. امير شروع به تحسينم كرد.
اما صنم بي تفاوت از پنجره طبيعت بيرون و تماشا ميكرد. اما ميدونستم كه
خوشش اومده.
سر همون پيچ بود كه از شادي اينا جلو افتاديم. يهو بارون شروع به باريدن كردن...! نم نم و آروم...!
صداي ضبط و بيشتر كردم.
امير با شيطنت گفت: اين آهنگ من و ياد هانيم ميندازه!
صنم با پوزخند گفت: كدومشون؟!
امير قيافه ي مسخره اي به صورتش داد: من آدم عادلي هستم... ياد همشون هستم!
صنم با جديت گفت: بهتره يكم به خودت استراحت بدي!... اين بده كه يه چيز تو رو ياد چند نفر بندازه!
-:فرزان! نظر تو چيه؟!
از بهر جاده بيرون اومدم: چي؟!
-:اين آهنگ تو رو ياد كي ميندازه!؟
زير چشمي نگاهي به صنم انداختم: ياد يكي كه چشماش رنگ زندگيشه...! يكي كه اونقدر ازش م
رئيس كيه ؟ 14
رئيس كيه ؟ 14
roman سفر به ديار عشق (24)
--------------------------------------------------------------------------------
اشكان: چي شد؟... چرا واستادي؟
-اشكان اونجا رو نگاه كن
اشكان: كجا رو ميگي؟
-كنار قبر ترنم رو يه نگاهي بنداز
اشكان نگاهي به قبر ترنم ميندازه و بعد با كلافگي نگاشو از قبر ميگيره
سري تكون ميده و به طرف من برميگرده
اشكان: خب... كه چي؟
-اشكان با دقت نگاه كن... اون دختره كه كنار قبر ترنم نشسته رو ميگم
اشكان يه با ديگه نگاهي به قبر ميندازه
-ماندانا كه نيست
اشكان: شايد يكي ديگه از دوستاش باشه
-كدوم دوست؟... ترنم كه ديگه دوست صميمي اي نداشت
اشكان: بالاخره بي كس و كارم نبود
پوزخندي رو لبم ميشينه
اشكان: به جاي اينكه پوزخند تحويل من بدي بهتره راه بيفتي بريم ببينيم اون دختره كيه
سري به نشونه ي مثبت تكون ميدمو با سرعت به سمت قبر ترنم قدم برميدارم... اشكان هم پشت سرم حركت ميكنه... هر چقدر به قبر ترنم نزديك تر ميشم تعجبم بيشتر ميشه... چون دختره چنان گريه ميكنه كه انگار خواهرش رو از دست داده... صداي گريه هاش خيلي ترحم انگيزه ولي آخه ترنم كسي رو نداشت كه اينقدر براش دلسوز باشه... كه اگه چنين كسي تو زندگي ترنم بود دكتر يا ماندانا بهمون ميگفتن
صداي دختر رو در بين هق هق گريه هاش ميشنوم
همونطور كه گلهاي رز رو پرپر ميكنه با لحن غمگيني ميگه
...
دختر: ترنم شرمندتم
...
همه ي فاصله ي من با دختر فقط و فقط چند قدمه
دختر: ترنم به خدا نميخواستم اينجوري بشه
سر جام خشكم ميزنه... منظورش چيه نميخواست اينجوري بشه... مگه چيكار كرد؟
دختر: من راضي به مرگت نبودم ترنم.... به خدا راضي به مرگت نبودم
صداش برام عجيب آشناست... اخمام درهم ميره
دختر: عذاب وجدان داره داغونم ميكنه
با صداي اشكان به خودم ميام
اشكان: چرا واستادي؟
دختر با صداي اشكان سريع سرش رو به عقب ميچرخونه و با چشماي اشكي به ما زل ميزنه
دهنم از ديدن چهره ي دختر باز ميمونه
...
باورم نميشه دختري كه من و اشكان در به در دنبالش ميگشتيم و پيداش نميكرديم با پاهاي خودش به اينجا اومده باشه
با ناباوري زمزمه ميكنم: بنفشه
با ديدن من رنگش به شدت ميپره
به سرعت اشكاش رو پاك ميكنه و از روي زمين بلند ميشه... يه قدم به سمتش برميدارم كه باعث ميشه با ترس قدمي به عقب ميره
وجود بنفشه بعد از اين همه سال كنار قبر ترنم اون هم با اين حال پريشون برام جاي تعجب داره... بيشتر از حالت پريشونش ترس و دستپاچگيش برام عجيبه... اگه دوستيش رو بهم زده پس اينجا چيكار ميكنه؟... چرا طلب بخشش ميكنه
بنفشه به زحمت زيرلب زمزمه ميكنه: سـ ـلـ ام
اخمام توهم ميره
اشكان: سلام
اشكان كه از زمزمه ي من به ماهيت به نفشه پي برده ميگه: شما دوست ترنم هستين... درسته؟
يكم دستپاچه ميشه ولي با اينحال لبخند تلخي رو لباش ميشينه
بنفشه: بودم
با جديت ميپرسم: اينجا چيكار ميكني؟
ياد روزايي ميفتم كه با سها و ترنم ميگشت... دوست صميميه عشقم بود ولي در بدترين شرايط تنهاش گذاشت... از ماندانا شنيدم كه يه روزي همين دوست به اصطلاح صميمي يه سيلي مهمون ترنم كردو بهش گفت واقعا براي خودم متاسفم به خاطر اينكه اين همه سال با تو دوست بودم... اون لحظه دوست داشتم بنفشه جلوم بود تا جواب اون سيليه ناحقي كه نثار ترنم كرد رو بهش بدم... اگه به كسي خيانت شد اون من بودم اگه كسي مرد اون ترانه بود بنفشه حق نداشت روي ترنم دست بلند كنه
-----------------
بنفشه: اومده بودم يه سر به ترنم بزنم
-اونوقت به چه دليل؟
با من من ميگه: بالاخره ترنم يه روزايي دوست من بود
-خوبه داري ميگي بود بعد از 4 سال تازه يادت اومد دوستت بود
اخماش تو هم ميره
بنفشه: فكر نكنم اينجا اومدن من به شما ربطي داشته باشه
-نه به من ربطي نداره ولي برام جالبه بدونم كسي كه 4 سال پيش دوستش رو ول كرد چرا هر هفته بايد به دوستش سر بزنه
رنگ نگاهش عوض ميشه.... نميتونم حرفي كه توي نگاهش داره بيداد ميكنه رو بخونم
ميگه: چي واسه خودتون سرهم ميكنيد.... من اولين بارمه كه اينجا اومدم
پوزخندي ميزنم به گلبرگهاي پرپر شده ي روي قبر خيره ميشم
-ولي من اين طور فكر نميكنم
رنگش ميپره... همونجور كه صداش ميلرزه ميگه: آقا سروش من اصلا معنيه حرفاتون رو درك نميكنم
به سنگ قبر اشاره اي ميكنم و ميگم: يه خورده فكر كني يادت مياد
ياد حرفاي طاهر ميفتم
«بعد از اون اتفاقا خونواده ي بنفشه به شدت با رابطه ي اين دو نفر مخالف بودن... حتي مادر بنفشه چند بار مامان رو ديدو بهش گفت به ترنم بگين دور و بر دختر من آفتابي نشه»
با دستپاچگي ميگه: مگه فقط من گل پرپر ميكنم... ممكنه كس ديگه ا.......
پوزخندم پررنگ تر ميشه
وسط حرفش كيپرم:يادم نمياد حرفي از پرپر كردن گلبرگا زده باشم
خودش، خودش رو لو داد
ديگه كاملا خودش رو باخته... كيفش رو بين دستاش گرفته و به شدت فشار ميده
بنفشه: من ديرم شده بايد برم
اين حرف رو ميزنه و به سرعت به طرف من مياد تا از كنارم رد بشه ...جلوي راهش رو سد ميكنم
-كجا خانم؟... من هنوز حرفم تموم نشده
بنفشه: سروش خان من ديرم شده
-نترس زياد وقتت رو نميگيرم
بنفشه: ولي....
با تحكم ميگم: فقط ده دقيقه
به ناچار سري تكون ميده
-بگو اينجا چيكار ميكني؟
بنفشه: باور كنيد اومده بودم به سر بزنم
-اونوقت از حرفاي خونواده و مادرت نميترسيدي؟.... اونجور كه شنيدم خيلي حرفا بار ترنم كردي و كردن
بنفشه: توي اون روزا همه ترنم رو مقصر ميدونستن و من هم مثل..........
با بي حوصلگي ميگم: پس الان اينجا چيكار ميكني؟ مگه بيگناهي ترنم ثابت شده
بنفشه:نـ ـ ه... ولي...
يهو انگار ياد چيزي افتاده باشه اعتماد به نفس از دست رفته شو به دست مياره و با خشم ميگه: اصلا چه دليلي داره من براي شما چيزي رو توضيح بدم... خود شما بعد از چهار سال اينجا چيكار ميكنيد؟
بعد از چند لحظه مكث با تمسخر نگام ميكنه و ميگه: تا اونجايي كه يادمه شما هم نامزد كرده بودين
لعنتي... داره من رو ياد حماقتم ميندازه
دستم مشت ميشه
چيزي تو ذهنم جرقه ميزنه
«ميدونستي آلاگل رو از قبل ميشناختم؟»
بنفشه همونجور ادامه ميده: مگه بيگناهي ترنم ثابت شده كه شما الان اينجا هستين؟
«وقتي توي مهموني ديدمش شناختمش»
در كمال ناباوري براي اولين بار به بنفشه شك ميكنم... يعني ممكنه؟....
بنفشه: پس ميبينيد حتما نبايد بيگناهي ترنم ثابت بشه... درسته در مورد گذشته ي ترنم خيلي متاسفم ولي حتي اگه ترنم گناهكارترين هم بود من نبايد اونطور ازش جدا ميشدم... بالاخره من دوستش بودم بايد راه درست و غلط رو بهش نشون ميدادم
به ماندانا شك كرده بودم ولي به بنفشه نه... چون بنفشه صميمي ترين دوست ترنم بود... اصلا اونا دوست نبودن مثله دو تا خواهر بودن... ترنم به بنفشه بيشتر از ترانه اعتماد داشت....
بنفشه همونجور دليل و منطق برام مياره ولي من به چهار سال پيش فكر ميكنم
كسي كه قبل از نامزدي من و ترنم با ترنم دوست بود... كسي كه ميتونست از علاقه ي ترنم نسبت به سياوش باخبر باشه....
هيچي از حرفاي بنفشه نميفهمم
فقط و فقط اون ايميلا، اون اس ام اسا، اون مدركا جلوي چشمام ظاهر ميشن... كي ميتونست بيشتر از بنفشه به ترنم نزديك باشه؟
------------
خسته از حرفاي بي سر و ته بنفشه سعي ميكنم تمركز كنم... فقط جيغ جيغاشو ميشنوم ولي همه ي حواسم به گذشته هاست... دوست دارم يه لحظه زمان واسته و من همه ي اين چيزايي كه تو اين چند روز به دست آوردم رو كنار هم بذارم
ياد چند دقيقه قبل ميفتم كه بنفشه قبل از اينكه من و اشكان رو ببينه داشت حرفايي رو تحويل ترنم ميداد
«ترنم شرمندتم»
اخمام تو هم ميره
«ترنم به خدا نميخواستم اينجوري بشه»
چرا شرمنده ي ترنمه؟... مگه چه غلطي كرده كه نميخواست آخر و عاقبت ترنم اين بشه؟
«من راضي به مرگت نبودم ترنم.... به خدا راضي به مرگت نبودم»
حرفاي بنفشه سر قبر ترنم... ترسش نسبت به من... استدلالهاش و يادآوري نامزدي من... همه و همه به من نشون ميدن كه اون يه چيزايي رو ميدونه... شايد هم بيشتر از يه چيزايي ميدونه
اصلا دلم نميخواد به حرف عقلم گوش بدم كه اگه اون چيزي باشه كه من فكر ميكنم يعني همه چيز زير سر اين دختره ي نكبت بود... فقط يه سوال باقي ميمونه آلاگل چه جوري سر از زندگي من در آورد؟... آيا اون هم يه نقشه بود؟... يه نقشه براي عذاب دادن ترنم؟... ولي چرا؟
«عذاب وجدان داره داغونم ميكنه»
چرا بنفشه بايد عذاب وجدان داشته باشه؟... اون هم بعد از 4 سال... تنها دليلي كه ميتونم براش پيدا كنم اينه كه يه غلطي كرده
دستام مشت ميكنم... خيلي دارم جلوي خودمو ميگيرم تا يه مشت نكوبم تو دهن اين دختره... با عصبانيت نفسامو بيرون ميدم
اشكان دستاشو رو شونم ميذاره... نگاهي بهش ميندازم با تعجب بهم نگاه ميكنه.... نميدونم قيافه ام چطوري شده كه حتي حرف تو دهن بنفشه هم ميمونه
بنفشه: پس همون............
نگام رو از اشكان ميگيرم... دستش رو كنار ميزنم و يه قدم به بنفشه نزديك ميشم... ترس رو تو چشماش ميبينم
از بين دندوناي كليد شده ميگم: چرا شرمنده ي ترنمي؟
با دهن باز بهم زل ميزنه
با دستاي مشت شده و با حرص ميگم: چه غلطي كردي كه الان شرمنده ي ترنمي؟
بنفشه: چـ ـ ـي؟
-ببين خانم خانما بهتره طفره نري... خودم با گوشاي خودم حرفات رو شنيدم... گفتي شرمندشي... گفتي عذاب وجدان داري؟... گفتي نميخواستي اينجوري بشه
رنگش ميپره
بنفشه: چي داري واسه خود..........
با صداي تقريبا بلندي ميگم: خودت رو به نفهمي نزن... بگو چه غلطي كردي كه الان ترنم تو سينه ي قبرستون خوابيده
چند نفري كه دور و اطراف ما هستن نگاهي بهمون ميندازن
اشكان: سروش آروم باش
بي توجه به حرف اشكان ميگم: ببين بنفشه هم من هم خودت خوب ميدونيم كه ترنم فقط و فقط با تو صميمي بود... تنها كسي كه به همه ي وسايلاي شخصي ترنم دسترسي داشت تو ........
وسط حرفم ميپره... صداش ميلرزه... معلومه داره سعي ميكنه كه اين لرزش رو از بين ببره اما زياد هم موفق نيست....با همه ي زحمتي كه براي پنهون كردن ترسش ميكشه باز هم چشماش لوش ميدن
بنفشه: دست نگه دار آقا... اين چرت و پرتا چي واسه ي خودتون سر و هم ميكنيد؟
دست و پاشو گم كرده... از تك تك جمله هاش معلومه ترسيده... يه جا من رو شما خطاب ميكنه و يه جا من رو يه نفر حساب ميكنه
بنفشه: هر چي هيچي نميگم بدتر ميكنيد... اصلا از اول هم موندنم اشتباه بود
پوزخندي رو لبم ميشينه
-----------
--------------------------------------------
احمق ترين آدم هم با يه نگاه ميتونه همه چيز رو بفهمه... فقط موندم چرا تا الان هيچي نفهميدم... چرا تمام اين سالها هيچي نفهميدم... حتما بايد ترنم ميرفت تا به فكر بيفتم... لعنت به من... لعنت
با تموم شدن حرفش با سرعت از كنارم رد ميشه
با اين حركتش مطمئنم ميكنه كه بي خبر از گذشته ها نيست
نگاهي به اشكان ميندازم... خودش رو به من ميرسونه
اشكان: سروش چرا اينكار و كردي؟.... شايد اون طور كه فكر ميكني نباشه... حداقل ميذاشتي از گذشته ها بگه
با لحن مطمئني ميگم:اشكان خودشه... شك نكن... گناهكار اصلي بنفشه هست
اشكان: اما....
-اين روزا از بس فكرم مشغول بود يه چيز مهم رو فراموش كرده بودم
اشكان: چي رو؟
-حرف ترنم رو... ترنم بهم گفته بود آلاگل دوست بنفشه بود
اشكان: چـــي؟
-من هم وقتي اون لحظه اين حرف رو شنيدم بدجور شوكه شدم
اشكان: ميخواي بگي آلاگل ه...........
-نميدونم اشكان... نميدونم... فقط دعا كن كه اين طور نباشه... فقط يه چيز رو نميفهمم بنفشه چه پدركشتگي با ترنم داشت كه اين كار رو باهاش كرد؟
اشكان: ميخواي چيكار كني؟... بنفشه كه داره ميره
نيشخندي ميزنم
-منو دست كم گرفتي... تو برو ماشين رو روشن كن... من هنوز با اين خانم كارا دارم
اشكان: سروش ميخواي چيكار كني؟
-ميفهمي... فقط برو ماشين رو روشن كن و منتظر باش
اشكان: سروش شر به پا ن....
با چنان اخمي نگاش ميكنم كه حرف تو دهنش ميمونه
با حرص نگاش رو از من ميگيره
اشكان: از دست تو
تنه ي محكمي بهم ميزنه و از كنارم رد ميشه
نفس لرزوني ميكشم... نگاهي به سنگ قبر ترنم ميندازم
دلم عجيب ميگيره
زير لب زمزمه ميكنم: ميبيني خانمي... من كه باورم نميشه... مطمئنم اگه زنده بودي و به چنين چيزي كه من الان رسيدم ميرسيدي هزار بار آرزوي مرگ ميكردي... هر كي ندونه من كه ميدونم چقدر بنفشه رو دوست داشتي
نگام رو از سنگ قبر ميگيرمو به مسيري نگاه ميكنم كه بنفشه از اون عبور كرده... تقريبا از من دور شده ولي هنوز هم ميبينمش... بنفشه چه ارتباطي ميتونست با منصور داشته باشه؟... چرا بنفشه بايد به منصور كمك كنه؟... واقعا چرا؟... اصلا همه ي اينا به كنار... آلاگل رو كجاي دلم بذارم؟... يعني بنفشه، آلاگل رو وارد زندگي من كرد؟ ولي آخه چرا؟... واقعا چرا؟
هنوز هم تو ديدمه...
چه احمقه كه فكر ميكنه از چنگم خلاصي داره... اگه اين اطراف كسي نبود همين جا همه چيز رو از زير زبونش بيرون ميكشيدم اما الان نميخوام بيگدار به آب بزنم... با كوچيكترين حركتم ميتونست داد و بيداد راه بندازه و بعد هم بزنه به چاك...
نگاه آخر رو به سنگ قبر ميندازمو ميگم: دارم ميرم ترنم... دارم ميرم كه اين دفعه تكليف همه چيز رو روشن كنم....
با تموم شدن حرفم دستام رو تو جيبم ميذارم و همه ي خشمم رو پشت چهره ي به ظاهر خونسردم مخفي ميكنم... با قدمهاي بلند به سمت مسيري حركت ميكنم كه دقايقي پيش بنفشه اون مسير رو براي فرارش انتخاب كرده...
---------------
-----------------------------------------------------------
بالاخره به فاصله ي چند قدميش ميرسم... اونقدر تو خودشه كه متوجه ي حضوره من نميشه... انگار خيالش از بابت من راحت شده چون با سرعت قدمهاش رو كم كرده اما حواسش به اطراف نيست... بعد از چند دقيقه به اونجايي كه ميخوام ميرسيم... يه جاي خلوته خلوته... پرنده پر نميزنه... لبخندي رو لبم ميشينه... سرعت قدمامو تندتر ميكنمو به بازوش چنگ ميزنم
با تعجب به عقب برميگرده و با ديدن من اخماش تو هم ميره
بنفشه: آقا به ظاهر محترم چرا دست از سر من برنميداري؟... ولم كن... بگم غلط كردم اومدم راضي ميشي
-تنها چيزي كه من رو ارضا ميكنه دونستن حقيقته... انتخاب با خودته يامثله بچه ي آدم بهم ميگي يا به زور مجبورت ميكنم كه بگي
با ترس نگام ميكنه و سعي ميكنه بازوش رو از چنگم بيرون بياره
-زور بيخود نزن... تا من نخوام جنابعالي هيچ جا نميري
بنفشه: بازوم رو ول كن لعنتي... يه كاري نكن جيغ و داد راه بندازم
-واسه ي كي؟.... واسه ي مرده ها
نگاهي به اطراف ميندازه و ترسش بيشتر ميشه... شروع به تقلا ميكنه
-ببين خانم خانما خودت هم خوب ميدوني تا من نخوام هيچ جا نميتوني بري
بنفشه: چي از جونم ميخواي؟
-من از جون جنابعالي هيچي نميخوام فقط ميخوام بدونم چرا سر قبر ترنم حرف از پشيموني و عذاب وجدان زدي؟
بعد از كمي من من ميگه: براي اينكه نبايد تو اون روزا تنهاش ميذاشتم
پوزخندي رو لبام مياد
-نه بابا... راست ميگي؟
بنفشه: اي بابا... وقتي باور نميكني چرا ميپرسي؟
-يعني فكر كردي اينقدر احمقم كه بخوام دلايله مسخره و بچه گونه ات رو باور كنم
بعد با لحن خشن تري ادامه ميدم: من رو احمق فرض نكن... من اين دلايل مسخره رو باور نميكنم
بنفشه: اينش ديگه به من مربوط نيست
-مثله اينكه زبون خوش حاليت نيست... باشه... خودت خواستي
بازوش رو ميكشمو به سمت جايي كه ماشين اشكان پارك شده حركت ميكنم
بنفشه: داري چه غلطي ميكني؟
-ميفهمي... وقتي چند روز رفتي پشت ميله هاي زندان آب خوردي اون موقع ميفهمي
سر جاش وايميسته و سعي ميكنه من رو متوقف كنه
به طرفش برميگردم
-چيه؟... ترسيدي؟
هر چند ترس تو چشماش بيداد ميكنه اما جسورانه جوابمو ميده: من هيچ كاري نكردم كه بخوام بترسم
-جدي؟... باشه... پس نبايد ترسي هم پليس داشته باشي
دوباره با خودم اون رو به طرف ماشين اشكان ميكشم
بنفشه: چي ميگي واسه خودت؟
...
بالاخره ماشين اشكان رو ميبينم
بنفشه: لعنتي بازوم رو ول كن
اون همونور تقلا ميكنه و من بي تفاوت به حركاتش سريع خودم رو به ماشين ميرسونم... در رو باز ميكنمو بنفشه رو به داخل ماشين پرت ميكنم... خودم هم سريع كنارش ميشينمو به اشكان ميگم: قفل مركزي رو بزن
-------
اشكان بهت زده نگام ميكنه
با داد ميگم: اشكان
به ناچار سري تكون ميده و قفل مركزي رو ميزنه
دوباره به بازوش چنگ ميزنم
-حقيقت رو ميگي يا مجبورت كنم
بنفشه: ولم كن لعنتي
-اشكان با سرگرد تماس بگير
اشكان: چي؟
-ميگم با سرگرد تماس بگير و گوشي رو به من بده... فكر كنم بدش نياد يكي از افراد منصور تحويلش بدم
اشكان بهت زده به بنفشه خيره ميشه
رنگي به چهره ي بنفشه نمونده... عجيب ترسيده... اشكان يه نگاه به من و يه نگاه به بنفشه ميندازه
بنفشه: چـ ـرا حـ ـرف بيخـ ود مـ ـيزني؟
بي توجه به حرف بنفشه رو به اشكان ميكنمو ميگم: اشكان متوجه شدي چي گفتم؟
اشكان به ناچار سري تكون ميده و گوشيش رو از داخل جيبش برميداره
بنفشه: شماها دارين چيكار ميكنيد؟
-اگه كاري نكردي پس نبايد ترسي داشته باشي
اشكان شروع به شماره گيري ميكنه
اشك تو چشماي بنفشه جمع ميشه با بغض ميگه: من كاري نكردم من رو توي دردسر ننداز
-اگه كاري نكردي پس دردسري برات نخواهد داشت
اشكان دكمه ي تماس رو ميزنه و گوشي رو به سمت من ميگيره
بنفشه: تو رو خدا اين كار رو با من نكن
اولين بوق ميخوره
-پس حقيقت رو بگو
دومين بوق
بنفشه: من كار ي نكردم
سومين بوق
-بذار روشنت كنم... ترنم نمرده... ميفهمي ترنم رو كشتن و تو هم توي مرگ ترنم همدستي
چهارمين بوق... چرا برنميداره؟؟...
با هق هق ميگه: من كاري نكردم لعنتي بفهم...
-چرا خانم شما خيلي كارا كردين... شما چهار سال پيش با كسايي همكاري كردين كه الان قاتلاي ترنم محسوب ميشن
رنگ صورتش مثل گچ ميشه.... ديگه هيچ شكي ندارم كه خودشه... ميدونم كه سرگرد خودش همه ي كارا رو ميكنه
نميدونم چندتا ديگه بوق ميخوره فقط با شنيدن صداي سرگرد به خودم مياد
سرگرد: به... سلام اشكان جان
ميخوام حرف بزنم كه بنفشه به گوشي چنگ ميزنه و سريع تماس رو قطع ميكنه
با گريه ميگه: به خدا من نميخواستم اين جوري بشه
۳
-از اول بگو...
....
وقتي سكوتش رو ميبينم گوشي رو به شدت از دستش بيرون ميكشمو ميگم: مثله اينكه حرفي واسه گفتن نداري
بنفشه: باور ك..........
با داد ميگم: نميخوام چيزي رو باور كنم تنها چيزي كه ميخوام بدونم اينه كه چه غلطي كردي
نگاش رو از من ميگيره و به بيرون خيره ميشه
-منتظرم
....
-اگه نميخواي چيزي بگي پس بيخودي وقتم رو تلف نكن
ميخوام دوباره شماره ي سرگرد رو بگيرم كه با صدايي لرزون ميگه:خيلي مغرور بود... خيلي زياد... در عين مهربوني بي نهايت غرور داشت... اوايل خيلي دوستش داشتم... كلي خاطرات خوب باهاش داشتم ولي با همه ي اون خاطرات خوب كلي خاطرات سياه هم بهم هديه كرد... هيچوقت نفهميد كه چقدر باعثه آزارمه... مدام اين و اون رو مسخره ميكرد و اصلا براش مهم نبود شخصيت بقيه زير سال ميره... حتي مني كه دوستش بودم... مني كه ادعا ميكرد مثل خواهرش هستم مدام مورد تمسخر قرار ميداد
با تعجب ميگم: در مورد كي صحبت ميكني
صداي پوزخندش رو ميشنوم... با تعجب به اشكان نگاه ميكنم اون هم متعجب به من خيره ميشه
بنفشه: از ترنم.... از همون اوله اول همين طور بود... در عيني كه ازش خوشم ميومد ازش متنفر بودم ... از همون اول هم به اجبار باهاش دوست شدم... درسته شخصيتش رو دوست داشتم ولي شخصيت من وقتي كه كنار شخصيت اون قرار ميگرفت خيلي كوچيك و ناچيز به نظر ميرسيد... هميشه مادرم بهم زور ميگفت... از همون بچگي... درسم ضعيف بود و مادرم مدام از ترنم ميخواست باهام درس كار كنه از همون دوران كودكي همكلاسيه هم بوديم... از همون بچگي كارش خرابكاري بود... فقط و فقط خرابكاري ميكرد ولي باز هم همه ازش تعريف و تمجديد ميكردن... من هم دوست داشتم بهترين باشم... آرزوم بود... تو هر چيزي كه قدم برميداشتم ترنم هم همپاي من ميشد ولي كم كم از من جلو ميزد... ميخواستم اول باشم... ولي هميشه ترنم كنارم بود و با كنار ترنم بودن رسيدن به آرزوهام محال به نظر ميرسيد.... هر كار ميكردم باز هم اون اول بود... توي همه چيز... توي همه جا... هميشه مادرم بهم سركوفت ميزد... اوايل فقط ازش خوشم نميومد ولي كم كم ازش متنفر شدم... ازبس بهم گفتن ببين ترنم چيكار كرد... ببين باز هم نتونستي هيچ غلطي كني... هيچكس خرابكاريهاش رو نميديد... من درس ميخوندم و اون نخونده از من بالاتر بود... من به زحمت تو رشته ي مورد علاقم جون ميدادم تا به يه جايي برسم ولي اون از روي لج و لجبازي با خونوادش رشته اي رو انتخاب كرد كه من انتخاب كرده بودم و بيخيال به عشق و زندگيش ميرسيد... تو كلاس جز بهترينا بود... ميدونستم ارشد قبول نميشم ولي شك نداشتم كه باز ترنم ارشد كه هيچي بالاتر از ارشد رو هم ميتونه بره
لحظه اي مكث ميكنه... بهت زده بهش خيره شدم
باور اين حرفا برام سخته
يعني همه ي اين ماجراها از يه حسادت شروع شد... يه حسادت دخترونه... ترنمي كه هميشه بنفشه رو خواهر خودش ميدونس..........
با صداي بنفشه به خودم ميام
بنفشه: هر وقت دست رو هر چي ميذاشتم ترنم زودتر از من اون رو به دست ميگرفت... مادرم هميشه با به به و چه چه تعريف كاراي ترنم رو ميكرد و ميگفت ياد بگير... ببين چيكار كرد... ببين به كجا رسيد و من خسته تر از هميشه ميخواستم بگم من هم خيلي سعي كردم... من هم خيلي تلاش كردم اما نشد... توي دانشگاه خيلي درس ميخوندم برعكس ترنم و ماندانا كه مدام به فكر شيطنت بودن خيلي خيلي فعال بودم يكي از استادا كارم رو پسنديده بود... دوست نداشتم براي بابام كار كنم... همينجور تو خونه از مامانم سركوفت ميخوردم ميخواستم به همه ثابت كنم بدون كمك خونوادم هم موفقم.... همه ي آرزوي من استقلال بود... خيلي وقت بود كه اين آرزو رو توي خواب و بيداريم ميديدم مخصوصا كه ترنم سالها قبلش تنها روياي من رو ازم گرفته بود... آره ترنم همه ي آرزوهام رو از من گرفت... اون ندونسته من رو به سمت سياهي سوق ميداد و خودش رو به عرش ميرسوند
مات و مبهوت بهش نگاه ميكنم اما اون هنوز هم نگاهش به بيرونه... اين همه كينه از ترنمي كه به جز مهربوني چيزي نصيب اين دختر نكرده بعيده... براي اولين بار ميگم چه خوب كه ترنم نيست تا اين حرفا رو بشنوه مطمئنم قلب كوچيكش تحمل اين حرفاي ظالمانه رو نداشت
بنفشه: استاد گفته بود براي يه ماه به صورت آزمايشي توي شركتش كار كنم اگه مشكلي پيش نيومد استخدام بشم اون روز تو آسمونا سير ميكردم اما ترنم باز هم همه چيز رو خراب كرد... مثله هميشه كه تو زندگيم گند ميزد باز هم باعث تباهيه من شد... با يه شوخيه مسخره تمام آينده ي كاريم رو زير سوال برد... تمام كارايي كه استاد بهم داده بود بخاطر شوخيه خانم خيس آب شدن و وقتي به استاد مشكلم رو گفتم بهم گفت قبل از اينكه به استعداد طرف نگاه كنم به مسوليت پذيري طرف مقابلم نگاه ميكنم... آره... اينجوري شد كه باز هم كسي كه خودش رو دوست و خواهر من ميدونست مثله هميشه همه ي برنامه هام رو بهم ريخت... هيچكس نگفت ترنم اين كار رو كرد... همه به من سركوفت زدن... همه به من طعنه زدن... ترنم خيلي متاسف بود اما تاسفش به درد من نميخورد... دوست نداشتم باهاش باشم اون بارها و بارها زندگيم رو زير و رو كرده بود...
اصلا نميتونم بفهمم چي ميگه... اصلا درك نميكنم... اين حرفا و اين استدلالها براي ترنمي كه هميشه با يه دنيا مهربوني از بنفشه حرف ميزد برام قابل قبول نيست... اين دلايل مسخره براي تباهي زندگيه عشق من نميتونه كافي باشه
دستام رو مشت ميكنمو ميخوام چيزي بگم كه با حرف بعدي بنفشه دهنم باز ميمونه
بنفشه: اما با همه ي اينا هيچوقت به اندازه ي اون شبي كه عشقم رو ازم گرفت ازش متنفر نشدم
-عشقت؟
به سرعت به طرفم برميگرده و با خشم ميگه: آره عشقم... كسي كه همه ي زندگيم توي اون خلاصه ميشد
...
خدايا اينجا چه خبره؟
بنفشه: سالها قبل عشقم رو از من گرفته بود.... وقتي وساطتت كرد... وقتي كمك كرد... وقتي بهم گفت از جونم مايه ميذارم تا بهم برسن... وقتي براي اولين بار بهش گفتم نكن... وقتي گفت چرا؟... وقتي گفتم به تو ربطي نداره... ولي اون گوش نكرد... اون بهم گفت اشتباه نكن بنفشه بيشتر از هر كسي بهم ربط داره... من ميدونم هر دو نفر همديگه رو ميخوان... من گفتم نكن ترنم... من ميگم نكن... بهم گفت يه دليل بگو... ولي من نتونستم هيچي بگم... مثله هميشه نتونستم بگم اوني كه تو داري ازش حرف ميزني سالهاست كه عشق منه... آخه به تو چه كه ميخواي دو نفر رو بهم برسوني
- تو چي داري ميگي؟
با لبخندي تلخ ميگه: واقعيت رو... مگه نميخواستي بشنوي... آره عشق تو يه روزي عشق من رو از من گرفت... من همون روز مردم... من همون روز هزار بار شكستم... وقتي با خوشحالي اومد تو خونه و گفت ديدي گفتم ميتونم... همون لحظه تا مرز سكته فاصله اي نداشتم... گفتم چي رو؟... گفت تونستم بهم برسونمشون... گفتم كه دلشون واسه هم ميتپه... اون روز عشقم رو از من گرفت و سالها بعد موقعيت كاريم رو... ازش متنفر بودم با همه ي وجودم ازش متنفر بودم ولي هيچوقت راضي به مرگش نبودم قسم ميخورم
با فرياد ميگم: تو هيچ ميفهمي چي داري ميگي؟... تو چه غلطي كردي احمق
به مانتوش چنگ ميزنم و اون رو به طرف خودم ميكشم
از بين دندوناي كليد شده به زور ميگم: تو با زندگي ترنم چيكار كردي؟
لبهاش از شدت ترس ميلرزن
با داد ادامه ميدم: هان... چيكار كردي لعنتي؟
----------
بنفشه: به خدا نميدونستم اينجوري ميشه... فكر ميكردم يه تلافيه ساده هست ولي بعدش فهميدم حرف سر اين چيزا نيست و من وارد بازيه بدي شدم.... اونقدر تهديدم كردن كه مجبور شدم باهاشون راه بيام
مانتوش رو ول ميكنم و به شدت به عقب هلش ميدم... با شيشه ي ماشين برخورد ميكنه و از شدت درد اخماش تو هم ميره
اشكان مات و مبهوت به ما نگاه ميكنه
با كلافگي سرم رو بين دستام ميگيرم و ميگم: تو چه غلطي كردي احمق... ترنم از كجا بايد ميدونست كه تو تا اين حد ازش متنفري... ترنم كه بد تو رو نميخواست... اون كه تو رو حتي از ترانه هم بيشتر دوست داشت
زير لب چيزي زمزمه ميكنه كه نميفهمم
-باهاش چيكار كردي بنفشه؟... با همه ي ما چيكار كردي؟
....
وقتي سكوتش رو ميبينم باز از كوره در ميرم و با داد ميگم: باز كه لالموني گرفتي
باز اشكاش جاري ميشن با هق هق ميگه: اولـ ــ ش ف.........
-گريه نكن درست و حسابي حرف بزن بفهمم چي ميگي
ولي اون همون طور اشك ميريزه
با داد ميگم: مگه نميگم گريه نكن
اشكان: سروش يه خورده آروم باش
دستام عجيب ميلرزن.... دستامو مشت ميكنم تا لرزش اونا معلوم نباشه
با تهديد ميگم: ببين دختره ي احمق اگه همين الان مثل بچه ي آدم بهم گفتي چه -- خوردي كه هيچي وگرنه يه جور ديگه باهات برخورد ميكنم
انگار تهديدم اثر ميكنه چون سعي ميكنه جلوي اشكاش رو بگيره
با صدايي كه به شدت ميلرزه ميگه: تو همون روزايي كه به شدت دنبال كار بودم با يه نفر آشنا شدم كه تو يه شركت سرشناس مشغول كار بود... وقتي در مورد مشكلم بهش گفتم بهم گفت كه ميتونه كمكم كنه... باورم نميشد... ولي اون واقعا بهم كمك كرد... برعكس ترنم كه هميشه كارام رو خراب ميكرد توسط همون دختر تونستم توي شركتي سرشناس استخدام بشم... در مورد كارم به ترنم و بقيه توضيح چنداني ندادم... دوست نداشتم دوباره اتفاقي بيفته و كارم رو از دست بدم.... كم كم با اون دختر صميمي شدم و از ترنم براش گفتم... سنگ صبور خوبي بود... پاي حرفام مينشست و دلداريم ميداد.... خيلي مشتاق شده بود كه ترنم رو ببينه... توي مهموني اي كه ترتيب داده بود ترنم رو هم با خودم بردم... برادرش از من خوشش اومده بود ولي ترنم طبق معمول همونجا هم آبروريزي راه انداخت... بعد از چند هفته از اون مهموني اون دختر بهم گفت نظرت چيه يه كوچولو حال ترنم خانوم رو بگيريم... من اون لحظه خيلي تعجب كردم وقتي تعجبم رو ديد خنديد و گفت فقط يه كم ميخوام بترسونمش... تو اون روزا خيلي باهاش صميمي شده بودم درسته در مورد عشق از دست رفته ام چيزي بهش نگفته بودم اما در مورد تمام موقعيتهايي كه ترنم از من گرفته بود حرف زده بودم اون همه چيز رو ميدونست... وقتي تعللم رو ديد بهم گفت براي يه بار هم كه شده ترسو بودن رو كنار بذار... ما كه كاري باهاش نداريم فقط يه خورده ميترسونيمش و من هم بخاطر تلافيه تموم اون سالها ندونسته هم خودم هم بقيه رو توي يه دردسر بزرگ انداختم
با خشم ميگم: چي ازت ميخواست؟
بنفشه: پسورد و ايميل ترنم رو ميخواست... ميدونستم تاريخ تولد تو رو روي پسوردش گذاشته... بهم گفته بود
-توي احمق هم دادي
بنفشه: فكر نميكردم اون كار رو كنه... باور كن نميدونستم موضوع از چه قراره
همونجور كه رگ گردنم متورم شده به بازوش چنگ ميزنم با حرص ميگم: با باور من ترنم زنده ميشه... با باور من چي درست ميشه
اشك تو چشماش جمع ميشه
بنفشه: تهديدم ميكردن... مجبور بودم باهاشون همكاري كنم
بازوش رو فشار ميدم
-عكسايي كه بين كتابا پيدا شد... عكسايي كه تو لپ تاپ بود... اون اس ام اسا... اون فيلم... تمام اتفاقايي كه تو زندگي ترنم افتاد كار توي به اطلاح دوست بود
با تعجب ميگه: كدوم فيلم؟
لحظه به لحظه فشارم رو بيشتر ميكنم
بي توجه به حرفش ادامه ميدم: براي رهايي از مخمخصه اي كه خودت باعثش بودي ترنم رو قربوني كردي
از زور درد چشماش رو ميبنده و به زحمت زمزمه ميكنه: به خدا چاره اي نداشتم... اونا همه چيز رو درباره ي من ميدونستن... اصلا فكرش رو هم نميكردم كه اون دختر براي انتقام مسعود با من دوست شده باشه
-اسم اون دختر چي بود؟
باز هم ترس تو چشماش ميشينه و با لكنت ميگه: نميتونم اسمش رو بگم... اونا تهديدم كردن... اگه لوشون بدم خونواد.........
با داد ميگم: حرفاي تكراري تحويل من نده
تازه ياد آلاگل ميفتم... اخمامو تو هم ميره
-صبر كن ببينم... تو دوستي به اسم آلاگل داشتي... درسته؟
با شنيدن اسم آلاگل چشماش گشاد ميشه... به زور ميخواد در رو باز كنه و بازوش رو از دست من خلاص كنه كه موفق نميشه
بنفشه: من كسي رو به اين اسم نميشناسم... تو كه هر چي ميخواستي گفتم بذار برم
ميدونم چشمام از شدت عصبانيت سرخ شده ولي هنوز براي عصباني شدن زوده
نيشخندي تحويلش ميدم و ميگم: كجا خانمي... هنوز واسه رفتن زوده
بنفشه: تو رو خدا ولم كن... من نميخواستم اين جوري بشه؟
-نگفتي آلاگل رو ميشناسي يا نه؟
بنفشه: گفتم كه نميشناسم
-و بنده هم اونقدر خر تشريف دارم كه باور كنم
با هق هق ميگه: من نميشناسمش بذار برم
-بگو چرا آلاگل رو وارد زندگيه من كردي؟
با شنيدن حرف من بهت زده ميگه: چي؟
كم كم داره حوصلم رو سر ميبره
به اون يكي بازوش هم چنگ ميزنم... به شدت هلش ميدم و ميگم: سعي نكن من رو احمق فرض كني
ملتمسانه ميگه: باور كن نميفهمم چي داري ميگي؟
-هر چقدر ترنم حماقت كردو باورت كرد كافيه... من تا نفهمم موضوع از چه قراره دست از سرت برنميدارم
اشكان نگاهي به بنفشه ميندازه و ميگه: مطمئن باشين پليس رد همه شون رو زده اين مخفيكاريها چيزي رو درست نميكنه... شما هم الان جز دار و دسته ي همون قاتلها محسوب ميشين پس بهتره همه چيز رو بگيد
بنفشه با ترس ميگه:شماها چي دارين ميگين؟
-----------------
دوباره شروع به تقلا ميكنه و با داد ميگه: لعنتي ولم كن... من چيزي از اين ماجراهاي اخير نميدونم.... همون روزا هم فقط چند تا كار واسه اونا انجام دادم... اون هم نه از روي خواسته ي قلبي... مجبور بودم... بفهميد مجبور بودم
-ديگه كاري بود كه جنابعالي انجام ندادي باشي... هر چي گند بود زدي الان ميگي فقط چند تا كار انجام دادم... زحمت كشيدي
بنفشه: اونا تهديدم ميكردن... چاره اي نداشتم... چرا نميفهمي؟
با داد ميگم: خريت خودت باعث شده بود بايد پاي اشتباهت ميموندي چرا بقيه رو درگير كردي
بنفشه: من يه غلطي كردم چهار ساله دارم تاوانش رو پس ميدم
-اما بقيه هم تاوان غلطاي اضافه ي تو رو پس دادن... هنوز هم دارن پس ميدن... ترنم الان زير يه كپه خاكه... ترانه هم سينه ي قبرستون خوابيده... من و سياوش هم كه ديگه حالمون گفتن نداره... گناه ما چي بود؟
بلندتر از قبل ميگم: هان... گناه ما چي بود؟...
هيچي نميگه
-اشكان راه بيفت
اشكان: كجا؟
-بهتره خود سرگرد وارد عمل بشه... هر چقدر تعلل كردم بسه
بنفشه: تو رو خدا اين كار رو نكن... خونواده ي من داغون ميشن
-مگه وقتي تو داشتي با آبروي ترنم بازي ميكردي به فكر خونوادش بودي
با صداي بلندتر ميگم: اشكان با توام... راه بيفت
اشكان سري تكون ميده و ماشين رو به حركت در مياره
بازوهاش رو ول ميكنمو به مچش چنگ ميزنم...نميدونم چرا ولي ميترسم... ميترسم فرار كنه و همه چيز دوباره خراب بشه... با همه ي اين دراي بسته باز هم ميترسم
بنفشه مدام التماس ميكنه... با گريه و زاري از من ميخواد ولش كنم ولي همه ي فكر و ذكر من آلاگله
-بنفشه براي آخرين بار ازت ميپرسم بگو چرا آلاگل رو وارد زندگيه من كردي؟... مگه نميگي پشيمون بودي پس چرا دوست تو بايد نامزد من بشه
بنفشه بهت زده بهم خيره ميشه
با حرص فكشو تو دستم ميگيرمو با شدت فشار ميدم
از شدت درد جيغش به هوا ميره
اشكان با ترس به عقب برميگرده و ميخواد چيزي بگه كه با داد ميگم: تو حواست به رانندگيت باشه
با ترس نگاش رو از من ميگيره و به جلو نگاه ميكنه... اما ميدونم از آينه حواسش به من و بنفشه هست
-ببين خانم خانما اگه فكر كردي سالم و سلامت تحويل پليست ميدم كور خوندي... يا مثل بچه ي آدم بهم همه چيز رو ميگي يا يه بلايي سرت ميارم و بعد راهيه زندانت ميكنم... مطمئن باش اگه امروز هم بخواي خفه خون بگيري كاري باهات ميكنم كه هيچكس رغبت نكنه از نزديكيت رد بشه
از شدت درد و ترس اشكاش همين طور از گوشه ي چشمش سرازير ميشن
به زحمت ميگه: اونا زندم نميذارن
با پوزخند نگاش ميكنم
-اگه چيزي نگي من هم زندت نميذارم
بنفشه: تو رو خدا اين كار رو باهام نكن... من نميخواستم اينجوري بشه... خونوادم داغون ميشن
-مگه تو كم به ماها آسيب رسوندي
بنفشه: من نم....
چنان با خشم سرش داد ميزنم كه چشمش رو ميبنده
-اينقدر اين جمله ي مسخره رو برام تكرار نكن... حالا كه ديگه گند زدي به زندگي من و ترنم خواستن يا نخواستنت چه فرقي براي من داره.. چه خواسته چه ناخواسته همه چيز رو داغون كردي... ميفهمي احمق؟.... به خاطر يه حسادت بچه گانه... به خاطر كسي كه اصلا معلوم نيست كه تو رو ميخواست يا نه... به خاطر كاري كه اصلا معلوم نبود استخدامت ميكنند يا نه... بخاطر حرفاي مادري كه اصلا ربطي به ترنم نداشت گند زدي به زندگي من... ترنم... سياوش... ترانه... خونواده هامون و من تمام اين سالها مثل احمقا هيچي حاليم نبود... منه احمق فكر ميكردم حتي موضوع خواستگاري مسعود هم از جانب ترنم بوده... فكر ميكردم همه چي زير سر ترنمه... يه بار هم به حرفاش گوش ندادم... يه بار هم التماساش رو نشنيدم
-------
دستاشو بالا مياره و سعي ميكنه دستم رو كنار بزنه ولي من فشارم رو هر لحظه بيشتر ميكنم
-بگو چرا آلاگل رو وارد زندگي من كردي؟
بنفشه: لعنتي من اصلا نمي
roman سفر به ديار عشق (24)
roman سفر به ديار عشق (24)
































